سه شنبه 3 مرداد 1396
  زندگينامه

    مقالات

    تاليفات

    دروس

    نگارخانه

    سخنراني

    فعاليت هاي فرهنگي

    همایش ها و سمینارها

    نقدها و پاسخ ها

    خبرها و گزارش ها

 
امر به معروف و نهی از منکر (3)
درس

تبیین مفاهیم

معروف و منکر در لغت

بحث مقدماتی دیگر ُ توضیح مفاهیم واژه‌های «امر»، «نهی»، «معروف» و «منکر» است.

«معروف» از عَرِف، یَعْرِف، در لغت به معنای «شناخته شده» است. ولی با (عَلِمَ) تفاوت دارد و اخصّ از آن است. چون عَرِفَ شناختن از راه تفکر و تدبّر است. گفته می‌شود: «فلانٌ یعرف الله» ولی گفته نمی‌شود: «فلانٌ یعلم الله»

و نقطه مقابل آن «منکر» به معنای «ناشناخته» است. در قرآن کریم نیز به این معنا به کار رفته است الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمُ  کسانی که کتاب آسمانی به آن‌ها داده‌ایم، پیامبر را مانند فرزندان خود می‌شناسند. (۱)

در سوره یوسف این دو واژه یکجا، در یک آیه، به همین معنا به کار رفته وَجَاء إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند، او آنان را شناخت ولی آن‌ها او را نشناختند. (۲)

«عرف» معانی دیگری هم داردِ

وقتی با «باء» همراه شود مثل: «عَرِفَ بذنبه» به معنای اقرار به گناه است.

هرگاه به ضمیر متصل شود مثل: «عَرِفَه» به معنای کیفر دادن است (جازاه).

هرگاه همراه «لام» بیاید مثل: «عَرِف للامر» به معنای شکیبایی است (صَبِرَ)؛

و هرگاه همراه «عَلی» باشد مثل: «عرف علی القوم» به معنای تدبیر امور است (دبّر امرهم و قام بسیاستهم). به همین معناست واژة عریف که در معنای رهبر استعمال می‌شود.

واژه «نکر»هم در معانی جهل (نکر الام: جَهِلَه)، انکار (جَهَدَه) و بازداشتن (انکر علیه فعله: آبه و نهی عنه) به کار رفته است. (۳)

   این‌که به کار شایسته نیز معروف و به کار ناشایست، منکر گفته می‌شود، به این جهت است که آن‌چه بشر با فطرت پاکش می‌شناسد چیزی جز خوبی‌ها نیست (معروف) و آن‌چه برای فطرت بشر ناشناخته است، بدی‌ها و ناشایسته‌هاست «المعروف ضد النکر و هو کلّ ما تعرفه النفس من خیر و تبسأ به و تطمئن الیه» (۴)

   لذا در آیه مبارکه وقتی خداوند «امر به عدالت و احسان» و «نهی از فحشا و منکر» می‌کند، آن را موجب تذکر (یادآوری) انسان می‌داند. یعنی بشر به فطرت خویش با عدالت و احسان آشناست. چنان‌که با فحشاء و منکر و تجاوز بیگانه است. إِنَّ الله يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُون (۵ ) 

«معروف» و «منکر» در اصطلاح فقهی

محقق در «شرایع» و علامه در «منتهی» و برخی کتب دیگر معروف و منکر را چنین تعریف کرده‌اند: «المعروف هو کل فعل حسن اختص بوصف زائد علی حسنه اذا عرف فاعله ذلک او دلّ علیه، و المنکر هو کل فعل قبیح عرف فاعله قبحه او دُلّ علیه» (۶)

در این تعریف «فعل حسن» و «فعل قبیح» جنس و «اختص بوصف زائد علی حسنه اذا عرف فاعله ذلک او دُلّ علیه» و «عرف فاعله قبحه او دُلّ علیه» فصل تعریف است. بنابر دو تعریفی که از «حَسَن» در برابر «قبیح» شده: «ما للقادر علیه العالم بحاله ان یفعله» یعنی کاری که شخص آگاه از آن قادر به انجامش باشد

   و «ما لم یکن علی صفة تؤثر فی استحقاق الذم» یعنی کاری که فاقد صفتی است که موجب استحقاق سرزنش شود، مراد از «حسن» جواز بالمعنی الاعم است در برابر حرام، از این رو شامل واجب، مستحب، مکروه و مباح می‌شود و ذکر قید در تعریف برای خارج کردن «مباح» است. چون تنها واجب و مستحب است که افزون بر اطلاع فاعل از حسن آن فعل یا دلالت دلیلی بر حسن آن، دارای وصف زائدی است.

به نظر برخی از فقها این تقسیم اشاره به آن است که گاهی انسان اجتهاداً حسن فعل را می‌داند وگاهی تقلیداً. ولی مباح علاوه بر جایز بودن، دارای وصف زائدی نیست که فاعل از آن آگاه باشد یا دلیلی بر آن دلالت کند. وقتی مباح از تعریف خارج باشد، مکروه به طریق اولی خارج است.

ولی بنابر تعریف دیگری که از فعل حسن شده، از آوردن قید در تعریف بی‌نیاز می‌شویم و آن «هر فعلی است که کنندة آن استحقاق مدح و ستایش پیدا می‌کند.» بنابراین تعریف، تنها واجب و مستحب است که کنندة آن مستحق مدح و ستایش است و مباح و مکروه مشمول تعریف نیست تا برای خارج کردن آن‌ها نیازی به «فصل» داشته باشیم.

   و متقابلاً قبیح «فعلی است که کننده آن استقاق سرزنش را داشته باشد»، و این تعریف منحصر در حرام است. البته برخی مکروه را هم داخل در تعریف قبیح دانسته‌اند که در آن صورت نهی از منکر گاهی واجب است و گاهی مستحب مانند امر به معروف که گاهی واجب است و گاهی مستحب.

«امر» و «نهی»

دو واژة دیگری که در عنوان بحث به چشم می‌خورد، «امر» و «نهی» است. دانشمندان در علم اصول، در بحث اوامر و نواهی به توضیح و تبیین مادة امر و نهی و صیغة آن دو یعنی «افعل» و «لاتفعل» پرداخته‌اند.

محقق خراسانی پس از نقل معانی متعددی برای «امر» مانند: طلب، شأن، فعل، فعل عجیب، شئ، حادثه و غرض، حقیقت امر به حسب عرف و لغت را «طلب» دانسته، و برخی معانی یاد شده را «اشتباه مفهوم به مصداق» شمرده است. سپس معنای اصطلاحی آن را که اتفاقی هم دانسته شده، «قول مخصوص» یعنی صیغة افعل می‌داند. (۷)

امام خمینی پس از نقد دیدگاه‌های دیگر، معنای متبادر از مادة «امر» را «قدر جامعی بین هیئت صیغه‌های مخصوص» دانسته نه خصوص «طلب» و «بعث» و امثال آن، و احتمال داده‌اند که معنای اصطلاحی مساوق معنای لغوی باشد. مثلاً وقتی گفته می‌شود: «اضرب زیداً» می‌توان گفت: «انّه اَمَره» دستور زدن زید را صادر کرد. و این غیر از «طلب منه» یا «اراد منه» یا «بعثه» است چون این مفاهیم سه گانه عرفاً غیر از مفهوم «امر» هستند. (۸)

   پس اگر امر به معنای دستور و فرمان باشد، همانطور که علمای علم اصول غالباً گفته‌اند، «علّو» در شخص آمر معتبر است و الّا کسی که در مرتبة پایین‌تری قرار دارد نمی‌تواند به کسی که در مرتبة بالاتری قرار دارد، امر کند.

البته مقصود از علّو در این‌جا علّو واقعی نیست، بلکه امری اعتباری است که دارای منشأ عقلایی می‌باشد و به حسب شرایط زمانی و مکانی متفاوت است. مثلاً رئیس دولتی که تا دیروز دارای قدرت بود می‌توانست دستور دهد، ولی امروز که دستگیر و به زندان افکنده شده، نمی‌تواند دستور بدهد و دستورش نافذ نیست، بلکه در آن محیط، مأمور زندان می‌تواند امر و نهی کند. در چنین محیطی اگر نخست وزیر زندانی دستور هم بدهد، دستور او واقعاً «امر و دستور» نیست بلکه خواهش و تمناست. چون امر او مسموع و نافذ نیست.(۹)

شاید بتوان شبیه این مطلب را در امر به معروف و نهی از منکر هم گفت: همین که خداوند برای عموم مردم تکلیف امر به معروف و نهی از منکر را معین کرده، هر شخصی می‌تواند به تارک معروف امر کند و مرتکب منکر را نهی نماید و در این موقعیت او به حکم خداوند در رتبة بالاتری نسبت به تارک معروف و مرتکب منکر قرار دارد، حتی اگر آمر و ناهی رعیت و شخص تارک یا مرتکب حاکم باشد. این‌که چه کسی عالی است و چه کسی دانی، امری عقلایی است و تابع مقررات و ضوابط دینی است.

چه مانعی دارد که آمر به معروف و ناهی از منکر در موقعیتی که به حق امر و نهی می‌کند، از نظر رتبه بالاتر باشد؟ شاهدش آن است که اگر زیردستی به رئیس خود بی جهت امر و نهی کند، به او توجهی نمی‌کنندو چه بسا که به او بخندند، ولی اگر در مقام امر به معروف و نهی از منکر باشد، در یک جامعة دینی هرگز او را تخطئه و تمسخر نمی‌کنند، بلکه او را در این امر و نهی محق دانسته و رئیس او را موظف به پذیرش امر و نهی این شخص می‌شمارند.

بنابراین لزومی ندارد که «اعتبار علّو» را در آمر و ناهی نفی کنیم، اگر آن را لازم بدانیم در بحث امر به معروف و نهی از منکر مشکلی پیش نمی‌آید و اشخاص به ظاهر فروتر در مقام «امر و نهی» به اعتبار تکلیفی که خداوند برعهدة آن‌ها نهاده، در رتبه عالی قرار دارند و باید به امر و نهی آن‌ها توجه کرد.

پس از بررسی معنای «امر» و متقابلاً «نهی» پرسشی که در این بحث مطرح می‌شود آن است که آیا در اصطلاح دینی امر و نهی در عنوان «امر به معروف و نهی از منکر» دستور دادن است نسبت به انجام کار یا ترک گناه؟

اگر چنین است آیا فردی که با زبان دیگری غیر از امر و نهی کسی را به انجام معروف فرا می‌خواند یا به ترک منکری دعوت می‌کند، امر به معروف و نهی از منکر نکرده است؟

   یا آن‌چه در میراث فقهی ما مسلّم است که امر و نهی مراتب دارد، گاهی قلبی است، گاهی لسانی و گاهی یدی، آیا تنها مرتبة لسانی آن امر به معروف و نهی از منکر است و در مرتبه‌های قلبی و یدی آن، چون امر و نهیی در کار نیست، اصطلاحاً شخص امر به معروف و نهی از منکر نکرده و مثلاً این مراتب ملحق به امر به معروف و نهی از منکر است؟ یا مجازاً به آن‌ها امر به معروف و نهی از منکر گفته می‌شود؟

به نظر می‌رسد امر و نهی لااقل در بحث امر به معروف و نهی از منکر به معنای «واداشتن» و «بازداشتن» است. بعید نیست که در مباحث دیگر هم امر و نهی به همین معنا باشد، دقیقاً همان «بعث» یعنی برانگیختن شخص به انجام یا ترک فعلی، در این صورت لازم نیست حتماً با خطاب قولی و در قالب صیغة افعل و لاتفعل باشد. اتفاقاً یک بررسی در آیات قرآن نشان می‌دهد که امر و نهی در قرآن کریم فراتر از خطاب قولی است.

* قوم شعیب به او گفتند: «يَا شُعَيْبُ أَصَلاَتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا ...» (۱۰) ای شعیب!‌ آیا نمازت به تو دستور می‌دهد که آن‌چه را پدرانمان می‌پرستیدند، ترک کنیم ... (۱۱)

در ترجمه‌ای که ملاحظه می‌شود، «تأمر» (دستور می‌دهد) معنا شده، اگر مقصود از (دستور می‌دهد) دستور لفظی باشد، در مورد نماز به کار نمی‌رود. در حالی که در آیه شریفه «صلاة» مرجع فاعل مستتر (هی) در «تأمر» می‌باشد. معلوم می‌شود از نظر قرآن غیر از این‌که خداوند یا انسان می‌تواند «امر» کند، نماز هم می‌تواند «امر» کند. اما بدیهی است که امر نماز غیر از امرهای دیگر است. یعنی آیا نماز تو که عبادت در پیشگاه خداست، تو را وادار می‌کند که به ما بگویی که آن‌چه پدرانمان می‌پرستیدند، را ترک نماییم؟

معلوم می‌شود غیر از (امر قولی) و (امر کتبی)، (امر فعلی) هم وجود دارد. چه بسا انسان بتواند با نماز خواندن شخص دیگری را نمازخوان کند. چنان‌که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) با وضوی صحیح خود پیرمردی را که وضویش نادرست بود، از اشتباه خارج نموده و بدینوسیله با رفتار خویش شخصی را ارشاد کردند. گرچه این ماجرای تاریخی مثالی برای (نهی از منکر) نیست، اما در تبیین مقصود ما را یاری می‌کند. پس این آیه دلیلی است بر این‌که تأمر به معنای دستور می‌دهد، نیست و ترجمة یاد شده با تسامح همراه است بلکه به معنای برانگیختن و واداشتن است.

* آیه معروف دیگر دراین زمینه، آیه‌ای است که (نهی) را به (صلاة) نسبت داده است. «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ» (۱۲)نماز از فحشا و منکر باز می‌دارد.

ملاحظه می‌شود که نماز انسان را نهی می‌کند بدون آن‌که نهی آن قولی یا کتبی باشد. پس نهی در نهی از منکر لزوماً نهی زبانی یا کتبی نیست.

* در سوره طور پس از برشمردن پاره‌ای از اعمال مشرکان، می‌فرماید: «أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُم بِهَذَا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ»(۱۳) آیا عقل‌هایشان آن‌ها را به این اعمال دستور می‌دهد یا قومی طغیانگر و سرکش‌اند؟!

در این آیه نیز «احلام» فاعل «تأمر» است که نه «امر قولی» است و نه «امر کتبی»

* در آیه‌ای دیگر (امر به فحشاء) را به شیطان نسبت می‌دهد در حالی که امر و نهی شیطان معمولاً از طریق وسوسة نفس است نه امر و نهی زبانی یا کتبی. «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاء» (۱۴)شیطان شما را وعدة فقر و تهیدستی می‌دهد و به زشتی‌ها امر می‌کند. (۱۵)

این ترجمه نیز شاید با نوعی مسامحه همراه باشد، گرچه شیطان می‌تواند انسی یا جنی بوده و امر و نهی زبانی یا کتبی هم بکند، اما غالباً امر و نهی شیطان از طریق وسوسة نفس است و انسان را از این طریق به زشتی‌ها وادار می‌کند.

* چنان‌که در ماجرای مأموریت ابراهیم برای ذبح فرزند که از طریق الهام در خواب انجام گرفت، قرآن از زبان اسماعیل از واژة «امر» استفاده کرده و می‌فرماید: «قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء الله مِنَ الصَّابِرِينَ»(۱۶) گفت: پدرم! آن‌چه را که بدان امر شده‌ای، انجام ده، به زودی، به خواست خدا مرا از شکیبایان خواهی یافت.

اتفاقاً به این نکته مهم برخی از فقها و اندیشمندان اسلامی توجه کرده و متذکر شده‌اند.

ابوالصلاح حلبی در کتاب «الکافی فی الفقه» امر و نهی را در بحث «امر به معروف و نهی از منکر» این چنین تعریف می‌کند:

«ما اثّر وقوع الحسن و ارتفاع القبیح من الغیر من الاقوال و الافعال»(۱۷)

پیش از آن‌که در بحث مراتب امر به معروف و نهی از منکر از امر و نهی قلبی و لسانی و یدی سخن بگوید، امر و نهی را به گونه‌ای اعم تعریف می‌کند و آن را «هر سخنی یا رفتاری می‌شمارد که در وقوع کار نیک و از بین رفتن کار زشت از دیگری مؤثر باشد»

شیخ محمدحسن طوسی نیز در کتاب «نهایه» در بحث مراتب امر به معروف و نهی از منکر یکی از احتمالات در معنای امر و نهی یدی را «دعوت دیگران به معروف با عمل و بازداشتن آنان از منکر با ترک منکر توسط خویش» می‌داند (۱۸) و این احتمال غیر از معنای رایج از «امر و نهی یدی» در کلمات فقهاست که در مبحث مربوطه مطرح خواهیم کرد. انشاء الله

از علمای معاصر آیت الله شهید مطهری نیز در همین رابطه می‌نویسند:

«گرچه در امر به معروف و نهی از منکر تعبیر امر و نهی هست ولی با توجه به قرائنی که از خود قرآن کریم می‌توان استنباط کرد و به نص احادیث قطعی اسلامی و به دلیل این‌که از مسلّمات فقه اسلامی ماست و تاریخ اسلامی ما بدان گواهی می‌دهد، مقصود از آن تنها امر و نهی لفظی نیست، بلکه مقصود استفاده کردن از هر وسیله مشروع برای پیشبرد هدف‌های اسلامی است ... باید با تمام وجود آمر به معروف و ناهی از منکر بود قلبی، زبانی، با دست و عمل»(۱۹)

شهید آیت الله سید محمد حسینی بهشتی نیز این بحث را از منظر قرآنی مطرح کرده، بعضی از آیاتی که در این باره نقل کردیم، با استفاده از اثر به جای مانده از آن بزرگوار است. ایشان هم «دعوت» و هم «امر و نهی» را فراتر از دعوت و امر و نهی زبانی یا کتبی دانسته و برای اثبات آن به بعضی از آیات پیشین استناد کرده است. (۲۰)

نگاهی به لایحة «دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر»(۲۱)

با توضیحاتی که در تبیین مفاهیم «معروف، منکر، امر و نهی» ارائه شد، پاره‌ای از نواقص و ابهاماتی که در لایحة امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد، روشن می‌شود.

مقدمتاً از نگاه حقوقی ابهامی در این لایحه به چشم می‌خورد و آن این‌که «دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر»، «وظیفه‌ای مشفقانه و خیرخواهانه در جهت نظارت عمومی» دانسته شده، در حالی که استفاده از عناوین اخلاقی که به قصد و نیت افراد باز می‌گردد (مشفقانه و خیرخواهانه) در متون قانون ،بدون آن‌که حدود و ثغور و راه احراز آن معلوم گردد، معمولاً مشکل آفرین و موجب سوء استفاده واقع می‌شود، یا باید از به کاربردن آن‌ها صرفنظر کرد یا دقیقاً تعریف و حدود و ثغورش را مشخص نمود تا زمینة بهره‌برداری سوء فراهم نشود.

* اما نسبت به فصل اول لایحه و مادة دوم که به تعاریف پرداخته شده، معروف و منکر را «هرگونه فعل یا ترک فعلی شمرده که در قوانین و مقررات و یا شرع مورد امر قرار گرفته یا منع شده باشد.»

چنان‌که امر به معروف «دیگران را به کار نیک امر کردن» و نهی از منکر «دیگران را از کارهای بد نهی کردن» دانسته شده است.

اولاً: کار نیک و کار بد اعم از تعریفی است که در خصوص «معروف» و «منکر» در جملة پیشین ارائه شده، بر مستحبات «کارهای نیک» و بر مکروهات «کارهای بد» گفته می‌شود اما نیک و بد آن به حدی نیست که در شرع یا قوانین و مقررات به آن‌ها امر الزامی تعلق گرفته باشد. اگر «کارهای بد» هم بر مکروهات اطلاق نشود، «کارهای نیک» حتماً بر مستحبات اطلاق می‌شود. بنابراین تعریف معروف و منکر در لایحه مانع اغیار و آن‌چه مورد نظر در این لایحه نیست، نمی‌باشد.

افزون بر آن متعارف نیست که اصطلاحی که در صدد تعریفش هستیم عیناً در تعریف تکرار و گفته شود: امر به معروف یعنی دیگران را به کار نیک امر کردن و هکذا نهی از منکر.

ثانیاً: «امر کردن» تنها در امر به معروف لسانی و «نهی کردن» در نهی کردن لسانی به کار می‌رود، در حالی که به اتفاق فقها و به شهادت آیات و روایات امر به معروف و نهی از منکر اعم از قلبی، لسانی، رفتاری و یدی است. این تعریف تنها بر امر به معروف و نهی از منکر زبانی تطبیق می‌کند و آن دو مرتبة دیگر از تعریف خارج‌اند.

   بنابراین تعریف امر به معروف و نهی از منکر در این لایحه جامع افراد مورد نظر نیست. تدوین کنندگان لایحه هم تنها امر و نهی لسانی را موضوع این لایحه نمی‌دانند چون در موادّ بعدی بعضی از مراتب یاد شده را وظایف همگانی دانسته و بعضی دیگر را وظیفه حکومت.

* نکته دیگری که در مادة دوم به لحاظ شکلی به چشم می‌خورد، آن است که تعریف معروف و منکر و امر به معروف و نهی از منکر در بندهای الف و ب قرار گرفته و تعریف دعوت به خیر در بند ج، در حالی که در مادة یک به پیروی از اصل هشتم قانون اساسی آمده:

«به منظور تحقق و اجرای اصل هشتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر» که وظیفه‌ای است ...»،

در حالی که نظم منطقی در قانون نویسی اقتضای رعایت ترتیب را دارد.

* نکتة دیگر، تعریف «دولت» در بند «د» مادة دوم به شرح زیر است:

«کلیه قوای سه گانه اعم از وزارتخانه‌ها، سازمان‌ها، مؤسسات و شرکت‌های دولتی، موسسات و نهادهای عمومی غیر دولتی، نهادهای انقلاب اسلامی، نیروهای مسلح و کلیه دستگاه‌ها و شرکت‌ها و نهادهایی که به نحوی از انحاء، از بودجه عمومی دولت استفاده می‌نمایند و کلیه دستگاه‌هایی که شمول قوانین و مقررات عمومی نسبت به آن‌ها مستلزم ذکر یا تصریح نام است.»

بنابراین تعریف، نهاد رهبری، مجلس خبرگان و برخی دیگر از نهادهایی که تحت نظارت رهبری انجام وظیفه می‌کنند، خارج است، در حالی که اصل هشتم قانون اساسی که «امر به معروف و نهی از منکر را وظیفه‌ای همگانی و متقابل برعهدة مردم نسبت به یکدیگر، دولت نسبت به مردم، و مردم نسبت به دولت» دانسته، دولت به معنای عام آن است یعنی حکومت.

اگر ذیل تعریف ارائه شده از دولت، نهادهایی را که از بودجه عمومی استفاده می‌کنند شامل شود، باز هم نهاد رهبری و بخش‌های مرتبط به آن را شامل نمی‌شود.

به هر صورت، اگر مقصود تهیه کنندگان لایحه هم خروج این نهاد و نهادهای دیگر از تعریف نباشد، متن تهیه شده خالی از ابهام نیست.

علاوه بر آن در ماده یکم نامی از دولت برده نشده که در این ماده به تعریف آن پرداخته شده، پس بهتر است متن اصل هشتم قانون اساسی در ماده یکم گنجانده شود.

* نکته دیگر، تعریف «دعوت به خیر» در بند ج ماده سوم است به این شرح:

«فراخواندن دیگران به خوبی از طریق تبلیغ و ارشاد و یا عمل به خوبی»

از این عبارت بر می‌آید که مقصود از «خوبی» ظاهراً همان «کارهای نیک» در بند «ب» این ماده در تعریف امر به معروف است و مقصود از «فراخواندن»، آن هم از طریق «تبلیغ و ارشاد» یا «عمل به خوبی» غیر از «امر کردن یا نهی کردن» در بند یاد شده است. گویا تنها مرتبه «امر و نهی لسانی» را در «امر به معروف و نهی از منکر» در نظر داشته و مرتبة یدی به معنای «عمل به خوبی‌ها و ترک بدی‌ها» (بنابراین یک احتمال در امر و نهی یدی که در بحث مربوط به خود خواهد آمد) گرفته شده است.

در حالی که چنان‌که یادآور شدیم امر به معروف و نهی از منکر دارای مراتب سه گانه‌ای است که معروف و مشهور است. تعریفی که برای «دعوت به خیر» شده، هر چند در برخی مراتب می‌تواند با امر به معروف و نهی از منکر تداخل داشته باشد مثل: واداشتن دیگران به نیکی‌ها با رفتار و عمل به نیکی‌ها و بازداشتن دیگران با ترک منکرات که هم می‌تواند مصداقی برای امر به معروف و نهی از منکر باشد و هم برای دعوت به خیر،

اما تفکیک از این ناحیه که دعوت به خیر از دو طریق «تبلیغ و ارشاد» و «عمل به خوبی» انجام می‌شود، ولی امر به معروف و نهی از منکر از راه‌هایی که در مراتب این فریضه گفته شده، می‌تواند معیار و ضابطة مناسبی شمرده شود که در تهیة لایحة پیشنهادی بدان توجه شده است. هر چند با تفاسیری که مفسران از آیه شریفه 104 سوره آل عمران کرده‌اند، چندان تناسبی ندارد. (دربارة این آیه در مباحث بعدی بحث خواهیم کرد.)  (۲۲)

پی نوشت ها

[1] . بقره، آیه 146.

۲] . یوسف، آیه 58.

[۳] . راغب اصفهانی، المفردات، ص 331، ماده «عرف» و ص 505، ماده «نکر»؛ ابن منظور، لسان العرب، ج9، صص 153ـ158، ماده «عرف»

[۴] . لسان العرب، ج9، ص 155.

[۵] . نحل، آیه 90.

[۶] . جواهر الکلام، ج21، ص 357ـ356؛ تذکرة الفقهاء، ج9، ص 437.

[۷] . کفایة الاصول، ج1، ص 117ـ118، موسسة النشر الاسلامی.

[۸] . آیت الله جعفر سبحانی، تهذیب الاصول، ج1، ص 185، 186.

[۹] . همان، ص 187.

[۱۰] . هود، آیه 87.

[1۱] . آیت الله مکارم شیرازی.

[1۲] . عنکبوت، آیه 45.

[1۳] . طور، آیه 32.

[1۴] . بقره، آیه 268.

[1۵] . آیت الله مکارم شیرازی.

[1۶] . صافات، آیه 102.

[1۷] . الکافی فی الفقه، تحقیق، رضا استادی، ص

[1۸] . النهایه فی مجرد الفقه و الفتوی و نکتها، ج2، ص 15، «فهو ان یفعل المعروف و یجتنب المنکر علی وجه یتأسی به الناس»

[1۹] . حماسه حسینی، ج2، ص 154.

[۲۰] . بایدها و نبایدها، ص 78 ـ 80 .

[۲۱] . این لایحه گویا توسط ستاد امر به معروف و نهی از منکر تهیه و پس از بحث و بررسی در کمیسیون‌های مربوطه هیأت دولت، در دولت نیز مطرح شده و به تصویب رسیده، اما هنوز به مجلس شورای اسلامی ارائه نگردید، یا اگر هم ارائه شده، هنوز نوبت بررسی آن فرا نرسیده است.

[۲۲]  وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ 


امر به معروف و نهی از منکر (2)
درس                                                       امر به معروف و نهی از منکر
                                                           بحث کلامی یا فقهی؟




    در میان فرق اسلامی معتزله امر به معروف و نهی از منکر را از مسائل کلامی دانسته و به تبع آنان متکلمان این بحث را در کتب کلامی مطرح کرده‌اند. علت کلامی دانستن این مسأله را از نظر معتزله دو نکته شمرده‌اند:

   نخست آن‌که، چون معتزله آن را از «اصول» می‌داند و بر نشر اصول مورد نظر خویش و الزام مردم به قبول آن اصرار داشتند، در واقع آن را مجوزی برای اعمال خود قرار دادند بخصوص که نهی از منکر را تا مرتبه قتل نیز واجب می‌دانند.

   دوم آن‌که، چون امر به معروف و نهی از منکر و اجرای احکام در جامعه نیازمند متولّی است تا مردم را به رعایت حدود الهی وادار کند، این تکلیف بر عهده امام است و بحث امامت و شئون او نیز از مباحث کلامی است. (تعلیقه شرح حمل العلم و العمل، ص 163)

     نقد و بررسی

   به نظر می‌رسد همین که معتزله آن را در کنار توحید و عدل از اصول می‌دانند، در توجیه کلامی شمردن امر به معروف و نهی از منکر کافی باشد چون کلام دانشی است که به دفاع عقلانی از اصول اعتقادی می‌پردازد. کلام اسلامی نیز عهده‌دار دفاع عقلانی از اصول اعتقادی اسلام است. اگر امر به معروف و نهی از منکر نیز از اصول شمرده شود، قهراً دفاع عقلانی از این اصل اعتقادی نیز در علم کلام خواهد بود.

   اما این‌که امر به معروف و نهی از منکر از شئون امام است و زیر مجموعه بحث امامت، و از این جهت یک مساله کلامی شمرده می‌شود، باید توجه داشت که تنها برخی از مراتب امر به معروف و نهی از منکر که از آن به «مرتبه یدی» یاد می‌شود، از شئون حکومت بوده و به اذن حاکم نیاز دارد، نه همه مراتب آن، بنابراین نمی‌تواند توجیه کاملی برای کلامی شمردن امر به معروف و نهی از منکر باشد.

   افزون بر آن‌که، متکلمان غالباً بحث امر به معروف و منکر را نه در ذیل بحث امامت، بلکه پس از بحث معاد، به صورت مستقل مطرح نموده‌اند.

    به هر تقدیر امر به معروف و نهی از منکر از این جهت که یکی از عبادات و فروع این شمرده می‌شود و فریضه‌ای است برعهده همگان و از وجوب، مراتب و شرایط آن سخن گفته می‌شود، مسأله‌ای فقهی است چنان‌که فقیهان در علم فقه مطرح کرده‌اند. چون علم فقه عهده دار روشن کردن احکام افعال مکلّفین بر اساس منابع و ادلّة شرعی است.

   گرچه آن مرتبه‌ای از امر به معروف و نهی از منکر که از شئون حکومت است و معمولاً تحت ادارة سازمانی به نام «سازمان حسبه» در تاریخ مطرح بوده، می‌تواند در ذیل بحث امامت و دولت اسلامی مطرح گردد، اما باز هم جزئیات و احکام آن تحت پوشش علم فقه قرار می‌گیرد.

    امر به معروف و نهی از منکر در علم اخلاق

   گفتنی است که این بحث به کتب اخلاقی نیز راه پیدا کرده و در میراث معروف اخلاقی مانند «احیاء العلوم» اثر غزالی، «المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء» اثر فیض کاشانی، «جامع السعاده» اثر مولی محمد مهدی نراقی و «معراج السعاده» اثر مولی احمد نراقی به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است. شاید از آن رو که

   اولاً، «اخلاق نیکو» داخل در «معروف» و «اخلاق زشت» داخل در منکر»ند.

   و ثانیاً، راه‌های پای‌بندی به امر به معروف و نهی از منکر و آفات و آسیب‌های ترک این فریضه بحثی اخلاقی بوده و در حوزه دانش اخلاق قرار می‌گیرد.

   پس امر به معروف و نهی از منکر از جنبه‌های مختلف می‌تواند در سه دانش کلام، اخلاق و فقه مورد بحث و توجه قرار گیرد و آن‌چه در این جا مورد بحث ماست، جنبه فقهی مسأله است.

امر به معروف و نهی از منکر (1)
درس

                                                    فریضه امر به معروف و نهی از منکر

                                                                  در ادیان گذشته

 

  فریضه امر به معروف و نهی از منکر اختصاصی به دین اسلام نداشته و در ادیان آسمانی گذشته و امت‌های پیشین نیز سابقه دارد و بهترین سند آن آیات قرآن کریم است. قبل از ورود به بحث «امر به معروف و نهی از منکر» و بررسی احکام آن، اشاره‌ای به سابقة این فریضه در ادیان گذشته می‌کنیم. برخی از آیات که از سرنوشت یهودیان بنی اسرائیل سخن گفته‌اند، در این زمینه نکاتی دارند:

  * لعن و نفرین بنی اسرائیل به خاطر «ترک نهی از منکر» .. ذَلِكَ بِمَا عَصَوا وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ * كَانُواْ لاَ يَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ (1) حضرت داود و عیسی بنی اسرائیل را به خاطر آن‌که اهل معصیت و تجاوز بودند و سیرة جاری میان آن‌ها «ترک نهی از منکر» بود، لعن می‌کردند.

  معلوم می‌شود نهی یکدیگر از منکر (تناهی) یک تکلیف الزامی برای بنی اسرائیل بود، والّا برای ترک یک کار پسندیده که واجب نباشد، پیامبران کسی را لعن نمی‌کنند. لعن پیامبران هم صرفاً بدین خاطر نبود که آن‌ها یک یا چند مورد از انجام وظیفة نهی از منکر شانه خالی کرده بودند، بلکه از تعبیر قرآن (كَانُواْ لاَ يَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنكَرٍ)، که فعل (کان) بر سرفعل مضارع آمده و بر استمرار دلالت دارد، استفاده می‌شود که آن‌ها به طور کلی این فریضه را ترک کرده بودند. در پایان باز هم «کان» بر سر فعل مضارع آمده و می‌فرماید: لَبِئْسَ مَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ

  * در آیه دیگر خداوند علمای یهود و نصاری را به خاطر آن‌که گنهکاران را نهی نمی‌کنند، توبیخ می‌کند و می‌فرماید: لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الإِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ(2)

 معلوم می‌شود نهی از سخنان گناه آلود و حرام خواری وظیفة علمای یهود و نصارا بوده، و الا اگر وظیفه حتمی آنان نبود، «استحقاق توبیخ» پیدا نمی‌کردند. از ذیل آیه شریفه هم بر می‌آید که سیرة جاری بین علمای یهود و نصارا سکوت در برابر این گناهان بوده (كَانُواْ يَصْنَعُونَ) و الّا به صرف یک یا دو مرتبه سکوت و بی تفاوتی، چنین استحقاقی پیدا نمی‌کردند. به گفتة ادبای عرب هر گاه (کان) بر سر فعل مضارع درآید، مفید استمرار است، شبیه آیه پیشین.

  * در آیه‌ای دیگر «فقدان وجود عالمان صاحب قدرتی» را که از فساد جلوگیری کنند، عامل نابودی اقوام گذشته می‌شمارد. چنان‌که وجود قلیلی از اینگونه عالمان را موجب نجات برخی از اقوام می‌داند. فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُوْلُواْ بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي الأَرْضِ إِلاَّ قَلِيلاً مِّمَّنْ أَنجَيْنَا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مَا أُتْرِفُواْ فِيهِ وَكَانُواْ مُجْرِمِينَ * وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرَى بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ(3)

 اگر نهی از «فساد در زمین» به عنوان مصداق بزرگی از منکر موجب نجات و ترک آن موجب نابودی باشد، قاعدتاً باید «نهی از فساد» واجب و ضروری باشد. نمی‌توان تصور کرد که خداوند قومی را بخاطر ترک یک کار صرفاً پسندیده ولی غیر الزامی، نابود سازد. البته محتمل است که مقصود از نابودی آنان بخاطر «نهی نکردن از فساد»، بیان اثر قهری و طبیعی جلوگیری نکردن از فساد باشد، نه این‌که خداوند بدون چنین رابطة تکوینی بین (جلوگیری نکردن از فساد) و (نابودی) قومی را نابود سازد.

  * شبیه این آیه از جهت نجات قومی که مقیّد به (نهی از منکر) بودند، این آیه است: فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ(4)

   در این آیه خداوند از نجات آن دسه از بنی اسرائیل که بخاطر نهی از زشتی نجات یافتند، خبر می‌دهد. «نهی از منکر» عاملی است که حتی در میان قومی که مورد غصب الهی قرار گرفته‌اند، موجب نجات است. البته از این آیه چیزی فراتر از نجات بخش بودن نهی از منکر استفاده نمی‌شود، این‌که نهی از منکر «فریضه» است یا صرفاً یک «عمل نیکوی غیرالزامی»، از آیه استفاده نمی‌شود. ولی نشانة اهمیت این آموزه در آیین یهود است.

  * در آیه دیگر اهل کتاب را دو گروه توصیف می‌کند که یک گروه از آنان اهل امر به معروف و نهی از منکر و دارای یکی از عوامل برتری بر گروه دیگر بودند. لَيْسُواْ سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ الله آنَاء اللَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ * يُؤْمِنُونَ بِالله وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَأُوْلَـئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ (5)

  از این آیه هم بر می‌آید که در میان اهل کتاب (امر به معروف و نهی از منکر) وجود داشته و از ویژگی‌های بندگان صالح خدا بوده است.

  * در آیه‌ای دیگر خداوند کسانی را که به آیات الهی کافر شده و پیامبران الهی را به ناحق و کسانی را که امر به عدالت می‌کنند، می‌کشند، وعدة عذاب دردناک می‌دهد. إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ الله وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ الِّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ(6)

 از این آیه که به گفتة امین الاسلام طبرسی مربوط به «یهود و بنی اسرائیل» است،(7) برمی‌آید که امر به قسط و عدالت (به عنوان مصداق بارزی برای معروف) در میان آنان رایج بوده و مورد تعرض دسته‌ای از یهودیان قرار می‌گرفتند. در این آیه برخلاف اکثر آیات قبلی که در آن‌ها سخن از «نهی از منکر» بود، سخن از «امر به معروف» است. پس تنها (نهی از منکر) در امت‌های گذشته رایج نبود، بلکه امر به معروف هم رواج داشت. به گونه‌ای که خداوند در آیه‌ای دیگر به آمران به معروف در میان بنی اسرائیل خطاب کرده و به آنان هشدار می‌دهد که چرا دیگران را به نیکی دعوت می‌کنید ولی خود را فراموش می‌کنید؟! أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ(8)

  معلوم می‌شود که در میان یهودیان امر دیگران به نیکی رواج داشت ولی با این آفت روبرو بود که آمران به معروف خود را فراموش کرده و فقط دیگران را به کار خیر فرامی‌خواندند. بخصوص که در تورات نیز به این مساله توجه شده بود که شما نباید خود را فراموش کنید. قرآن به بنی اسرائیل می‌گوید: شما با آن‌که تورات را می‌خوانید، پس چرا از این مساله غافل هستید؟!

  ضمناً از ذیل آیه استفاده می‌شود که (امر کردن مردم به معروف) و (فراموش کردن خود) برخلاف مقتضای عقل است. عقل حکم می‌کند که انسان قبل یا لااقل به همراه دعوت دیگران به معروف، خود نیز عامل به معروف باشد. در این زمینه در مباحث بعدی سخن خواهیم گفت انشاء الله.

  * در آیه‌ای دیگر قرآن از امر و نهی قارون از سوی قومش خبر می‌دهد، معلوم می‌شود که در میان بنی اسرائیل نهی صاحبان قدرت و ثروت رایج بود و این امر اختصاصی به دین اسلام ندارد. البته رواج این مساله نیاز به ذکر شاهد ندارد. همین که آدمی مشاهده کند که صاحبان قدرت و ثروت حقوق دیگران را زیر پا می‌نهند، انسان‌ها به حکم عقل و فطرت آن را تحمل نکرده و بدان اعتراض می‌کنند، بخصوص آنان که حقشان پایمال می‌شود. إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسَى ... إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ الله لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ * وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ الله الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ الله إِلَيْكَ وَلا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ الله لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ(9)

  بر اساس این آیه قوم قارون، هم او را از منکرات (غرور، فراموشی سهم خود از دنیا، فساد در زمین) نهی کرده‌اند و هم به معروف (احسان) امر نموده‌اند، همانطور که خدا به قارون احسان کرده، او نیز به مردم احسان نماید.

  * غیر از یهود و نصارا، لقمان نیز به فرزندش دستور می‌دهد که امر به معروف و نهی از منکر کن. يَا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ(10)

   * آیه دیگری که بر وجود پیشینة امر به معروف و نهی از منکر در میان اقوام و ملل دیگر دلالت دارد، این آیه است: كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِالله وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْرًا لَّهُم ...(11)

 در این آیه امت اسلامی به خاطر «تقیّد به امر و نهی» بهترین امت‌ها شمرده شد است. معلوم می‌شود که امت‌های پیشین هم مأمور به این فریضه بودند ولی عمل نمی‌کردند والا اگر مأمور نبودند، وظیفه‌ای نداشتند که بخاطر ترک آن از امت اسلامی فروتر نشینند. البته این سخن منافاتی با آیات قبلی ندارد که بر اساس بعضی از آن‌ها، گروه‌هایی از امت‌های پیشین امر و نهی می‌کردند. ولی امر و نهی کردن گروه‌هایی کوچک غیر از «تقیّد امت‌ها» به این فریضه است. البته امت اسلامی هم اگر این فریضه را ترک کنند، چنان‌که در برخی مقاطع تاریخی ترک کرده، بهترین امت‌ها نخواهند بود. چون برتری بر امت‌های دیگر ملاک و ضابطه دارد و آن پای‌بندی به فریضه «امر به معروف و نهی از منکر» است.

 جمع بندی و نتیجه‌گیری

  از مجموع آیات یاد شده استفاده می‌شود که فریضه امر به معروف و نهی از منکر در امت‌های گذشته نیز سابقه داشته، گاه بدان عمل می‌کردند و سبب نجاتشان می‌شد و گاه آن را ترک می‌کردند و به پیامدهایش گرفتار می‌شدند. معلوم می‌شود در ادیان الهی یکی از راهکارهای ثابت اصلاح جوامع و انسان‌ها «عمومی شدن فرهنگ امر به معروف و نهی از منکر» بود است. البته این تکلیف عمومی» نافی «تکلیف ویژة» علمای هر امتی در این زمینه نیست، چنان‌که از بعضی از آیات پیشین تکلیف اختصاصی برای علما استفاده می‌شود. گفتنی است که آیات فوق را تنها از این زاویه بررسی کردیم که بر وجود فریضة امر به معروف و نهی از منکر در امّت‌های پیشین دلالت داشتند، و برخی از آن‌ها از جنبه‌های دیگری هم قابل استفاده و بحث‌اند که در مبحث مربوطه مطرح خواهند شد. «بحول الله و قوّته»

 پی نوشت ها

  1. مائده، آیه 78ـ79.

  2 . مائده، آیه 63.

  3. هود، آیه 116ـ117.

  4 . اعراف، آیه 165.

  5. آل عمران، آیه 113ـ114.

  6. آل عمران، آیه 21.

  7 . مجمع البیان، ج1، ص 423.

  8 . بقره، آیه 44.

  9. قصص، آیه 76ـ77.

  10. لقمان، آیه 17.

  11 . آل عمران، آیه 110.


حق ماه رمضان و تکلیف ما
مقاله

 حق ماه رمضان و تكليف ما

  ماه رمضان با همه بركاتش روبه پايان است. اولياي الهي و بندگان صالح خدا در چنين روزهايي دلتنگ مي‌شوند. دعاي امام سجاد(ع) در وداع ماه رمضان پر از دلتنگي و اندوه است. عرضه مي‌دارد:

 "قداقام فينا هذاالشهر مقام حمد، و صحبنا صحبه مبرور و اربحنا افضل ارباح العالمين، ثم قد فارقنا عند تمام وقته و انقطاع مدته و وفاء عدده" اين ماه در ميان ما چندي بماند و خوب همنشيني بود و بهترين بهره‌هاي جهان را براي ما آورد و چون وقتش بسر آمد و مدتش به انجام رسيد و شماره روزهايش پايان يافت، آهنگ جدايي كرد.

  سپس وضعيت روحي خود را در پايان اين ماه تشريح مي‌كند و مي‌افزايد: "فنحن مودّعوه وداع من عزّ فراقه علينا و غمنا و اوحشنا انصرافه عنّا و لزمنا له الذّمام المحفوظ، و الحرمه المرعيّه و الحقّ المقضيّ، فنحن قائلون، السلام عليك يا شهر الله الاكبر و يا عید اوليائه". پس او را بدرود گوييم، اما جدايي او بر ما سخت ناگوار است و بازگشتن او ما را اندوهگين ساخت و به وحشت افكند. حق مصاحبت او برعهده ما بماند و رعايت حرمتش واجب شد و اداي حقش لازم. پس گوييم: سلام بر تو باد اي ماه بزرگ خدا و جشن دوستان او.

  چقدر فاصله است ميان اين احساس و احساس آنان كه از ماه رمضان وامساك در آن خسته شده و براي به سرآمدنش لحظه‌شماري مي‌كنند. معلوم است ماه رمضان و بركاتش را به درستي درك نكرده و حظّ و بهره‌اي از آن نداشته‌اند و به كودكي مي‌مانند كه گوهر گرانبهايي از دستشان رفته و متوجه خسارتي كه ديده‌اند، نشده‌اند. اما همه كساني كه عظمت اين ماه را مي‌دانند و از بركات آن آگاهند، به ميزان درك معرفت و ظرفيت خويش از آن بهره برده و توشه‌اي برگرفته‌اند. اما اين ماه با بركت، به فرموده امام سجاد(ع) به خاطر مصاحبت و همراهي بر ما پيدا مي‌كند كه بايد آن را "پاس" داشت.

  در اين ماه به خاطر آنكه شياطين در غل و زنجير بودند، لحظاتش ارزش مضاعف و اعمال و عبادات ما در آن لحظات ثواب و قدر و منزلتي چند برابر داشته و با حضور در ميهماني خدا و قرائت قرآن و انس با دعا و رسيدگي به فقرا و... توشه‌اي برگرفته‌ايم و گويا موجود ديگري شده و تحولي پيدا كرده‌ايم،‌اينك "تكليف ديگري" داريم. گويا اين "تكليف" به نوعي اداي حقّي است كه اين ماه بر ما پيدا كرده است.

  در پايان ماه رمضان به گوهري دست يافته‌ايم كه نگاهداري از آن "تكليف" ماست. گوهر "تقوا"؛ كسي كه در ماه رمضان و در پرتو ضيافت الهي و روزه‌داري و مراقبت از اعضا و جوارح خود، اراده‌اي قوي پيدا كرده كه بتواند او را در برابر وسوسه‌هاي نفس و آلوده شدن به گناه حفظ كند، در حقيقت از نعمتي برخوردار شده كه دستاورد ماه رمضان است. ماه رمضان چنين هديه ارزشمندي نصیب ما كرده، آيا ما وظيفه نداريم از آن پاسداري كنيم و بدينوسيله حق اين ماه را ادا نماييم؟

  شايد كلام نوراني زين‌العابدين(ع) ناظر به وظيفه ما پس از پايان يافتن ماه رمضان باشد. امام در همين دعا، اشاره‌اي گذرا به برخي از دستاوردهاي ماه رمضان دارد و خطاب به آن مي‌فرمايد:  

  "السلام عليك من مجاور رقّت فيه القلوب و قلّت فيه الذنوب" سلام بر تو كه در مجاورت تو دل‌ها نرم شد و گناهان كاهش يافت. "السلام عليك من ناصر اعان علي‌الشيطان و صاحب سهّل سبل الاحسان" سلام بر تو اي ياوري كه ما را بر شيطان چيره كردي و رفيقي كه راه‌هاي خير و نيكي را هموار ساختي.

 "السلام عليك ما اكثر عتقاء الله فيك و ما اسعد من رعي حرمتك بك" سلام بر تو، چه بسيارند آزادشدگان خداوند در تو، و چه نيكبخت است به سبب تو آن كه حرمت تو را رعايت كرد.

  "السلام عليك ماكان امحاك للذنوب و استرك لانواع العيوب" سلام بر تو، چه بسيار گناهان كه از صفحه جان‌ها زدودي و عيب‌هاي گوناگون كه فرو پوشيدي. نرم شدن دل‌ها، كاهش گناهان، چيرگي بر شيطان، هموار شدن راه‌ نيكي كردن، آزاد شدن از آتش جهنم، پوشيدن خطا‌ها و لغزش‌ها،‌ روزه‌داري براي اطاعت خدا، دفع بدي‌ها و بهره‌مندي از خوبي‌ها، غرق شدن در نعمت‌ها، نمونه‌هايي از بركات و دستاوردهاي ماه رمضان در بيان امام سجاد(ع) دردعاي وداع ماه رمضان است.

  بديهي است كه ماه رمضان با اين همه بركات و نعمت كه بر ما ارزاني داشته، حقّي بر ما پيدا كند و اداي اين حق بر دوش ما سنگيني ‌نمايد. اما اين حق را چگونه باید ادا کرد؟

                                                             *********************

                                                         چگونگی ادای «حق ماه رمضان»

   به فرموده امام سجاد(ع)، ماه رمضان به خاطر بركات و نعمت‌هايي كه براي ما به ارمغان آورده، حق بر ما پيدا مي‌كند. و چون در فرهنگ اسلامي "حق" همواره با "تكليف" همراه بوده و ميان حق يك طرف، و تكليف طرف ديگر تلازم وجود دارد، "حق داشتن ماه رمضان" بر ما، با "مكلّف بودن ما" در قبال اين حق با يكديگر ملازم‌اند. معنا ندارد كه يك طرف صاحب حق باشد ولي طرف ديگر تكليفي نداشته باشد.

 

  به بيان علوي اگر حق يك طرفه وجود داشته باشد، تنها حق خدا بر بندگان است. به اين معنا كه خداوند نسبت به بندگان داراي حق است و بندگان در برابر او داراي تكليف، اما بندگان در برابر خداوند صاحب حق نيستند، به گونه‌اي كه خداوند در برابر آنان داراي تكليف باشد. در عين حال خداوند مهربان از روي رحمت و تفضّل خود را در برابر بندگان مكلف معرفي كرده، به اين معنا كه اگر اطاعت او را كردند، خداوند خود را موظف مي‌داند آنان را در روز جزا پاداش دهد.

 "لوكان لاحد ان يجري له ولايجري عليه، لكان ذلك خالصا لله سبحانه دون خلقه، لكنّه جعل حقّه علي العباد ان يطيعوه و جعل جزاء هم عليه مضاعفه الثواب" (نهج البلاغه، خ 216)

   به هر تقدير، ماه رمضان به خاطر فيوضاتي كه براي انسان دارد، حقي بر او پيدا مي‌كند و متقابلا انسان نسبت به آن تكليفي دارد كه اگر از انجامش سر باز زند، در حقيقت آن را تباه كرده است. هر چند آنچه انسان در جهت اداي حق ماه رمضان انجام دهد، به نفع خود اوست و ماه رمضان و صاحب آن سودي نمي‌برند، چنان كه اگر به حق ماه رمضان بي‌اعتنايي كرد، ضرري متوجه اين ماه و میزبان این میهمانی نخواهد شد. به نظر مي‌رسد براي اداي اين حق لازم است قدري درباره آنچه در ماه رمضان انجام داديم يا ترك كرديم و دستاوردي كه از رهگذر انجام دادن و ترك كردن به دست آورديم، تامل كنيم. آن گاه به چگونگي اداي اين حق پي خواهيم برد.

   بدون شك مهمترين و با ارزش‌ترين بهره ما از ماه رمضان "تقوا و خويشتن داري" است. مراقبت از اين بهره و نصيب معنوي نفيس، در واقع اداي حقّي است كه ماه رمضان بر ما دارد. راه مراقبتش هم همان راهي است كه در ماه رمضان براي به دست آوردنش طي كرديم. روزه‌داري، انس با دعا، انس با قرآن، شب زنده‌داري، رسيدگي به نيازمندان، مراقبت از چشم و گوش و زبان و دست و پا و دل و...

  اگر بتوانيم اعمال و رفتاري را كه يك ماه با آنها زندگي كرديم، بعد از ماه رمضان هم استمرار بخشيم، مي‌توانيم از گوهر گرانبهاي تقوا مراقبت كنيم. با اين تفاوت كه بعد از ماه رمضان كار از يك جهت «سهل» و از جهت ديگر «دشوار» است.

 «سهل» است چون سرمايه‌اي مانند ماه رمضان را به همراه داريم. يك ماه بندگي خدا «زاد و توشه» ما براي يازده ماه بقیه سال است. با گوهر تقوايي كه در اين ماه به دست آورده‌ايم، وارد ماه‌هاي بعدي مي‌شويم. دستمان پر و قلبمان مملوّ از ايمان به خدا و زندگي مان با بندگي خدا خو گرفته، ادامه اين بندگي سهل است، چون برايمان عادت شده است.

 «دشوار» است چون برخلاف ماه رمضان شياطين آزاد مي‌شوند، از غل و زنجير خارج مي‌گردند، وسوسه‌ها يكي پس از ديگري به ما هجوم مي‌آورد، از روزه‌داري پيوسته روزانه و شب زنده‌داري پيوسته شبانه، انس مداوم با قرآن و دعا خبري نيست، تا از ما مراقبت كنند. حالت «توجّه و تذّكر» مداوم ماه رمضان با «غفلت و توجه به دنيا» آميخته مي‌شود. بنابراين هوشياري و مراقبت بيشتري لازم است.

  اكنون كه تفاوت ماه رمضان با ماه‌هاي ديگر تا حدودي روشن شد، راه حفظ و نگهداري از دستاوردهاي ماه رمضان نيز روشن مي‌شود. چاره‌اي جز "استمرار" حالات و اعمال و رفتار و خود در ماه رمضان براي يازده ماه بعدي نيست، هر چند "استمرار نا پيوسته"

  توضيح مطلب آن كه،

  - اگر در ماه رمضان هر روز روزه‌ايم، بعد از ماه رمضان هر از چندگاهي روزه بگيريم.

 - اگر در ماه رمضان هر شب براي دعا و مناجات و نماز بيدار مي‌شويم، بعد از ماه رمضان هر از چند گاهي، لااقل شب‌هاي جمعه براي تهجّد نيمه شب از خواب برخيزيم.

  - اگر در ماه رمضان هر روز و شب بر دعا و عرض حاجت به محضر پرودگار عالم مداومت داريم، بعد از اين ماه نيز انس با دعا و مناجات را فراموش نكنيم.

   - اگر در ماه رمضان روزانه يك جزء يا بيشتر قرآن تلاوت مي‌كنيم، بعد از ماه رمضان نيز بر اين امر مداومت و مراقبت كنيم و لاقل روزانه يك حزب به تلاوت آيات قرآن بپردازيم.

  - اگر در ماه رمضان اراده خويش را براي «ترك گناه» تقويت كرديم، اجازه تضعيف آن را بعد از ماه رمضان ندهيم و "ترك گناه" را استمرار بخشيم.

  - اگر توانستيم در يك ماه زبان و چشم و گوش خود را مهار كنيم، معلوم مي‌شود كه بعد از آن هم مي‌توانيم. پس همچنان از اعضا و جوارح خويش مراقبت نماييم.

  - اگر در اين ماه به فكر فقرا و نيازمندان بوديم، بعد از اين ماه آنان را فراموش نكنيم.

  اگر توانستيم بر امور ياد شده، مداومت نماييم، مي‌توانيم مطمئن باشيم كه بخشي از "حق ماه رمضان" را ادا كرده‌ايم، اما اگر وضعيت ما بعد از ماه رمضان هيچ تفاوتي با پيش از ماه رمضان نداشته باشد، معلوم مي‌شود كه نتوانسته‌ايم بهره‌اي از اين ماه كسب كنيم و آن را ضايع نموده‌ايم. خدا نكند از كساني باشيم كه امام سجاد (ع) درباره شان فرمود:

 "... جهل الاشقياء وقته و حرموا لشقائهم فضله" "بدبختان قدر و منزلت آن را نشناختند و به بدبختي از فضيلت آن محروم شدند."


استغفار و شرایط آن
مقاله

 

                                                    "پشيماني" و "عزم بر ترك گناه"

   يكي از اعمال و آداب شب‌هاي پرفيض قدر "توبه و استغفار" است. چرا كه اميد به مغفرت الهي، بيش از هر زمان ديگري است. به منظور آشنايي هرچه بيشتر با "حقيقت توبه و شرايط آن" يكي از بيانات آموزنده و راهگشا و در عين حال تكان دهنده مولاي متقيان علي(ع) را انتخاب كرديم تا در ايامي كه به آن حضرت تعلق دارد، جرعه‌اي از اقيانوس معارف او بنوشيم و عطش خويش را فرو نشانيم.

  روزي شخصي در محضر امام كلمه استغفار را بر زبان جاري كرد و گفت: "استغفرالله" امام كه مردم را مي‌شناخت كه چگونه اين اذكار لقلقه زبانشان شده وصرفاً براي كسب ثواب ده‌ها و صدها بار بر زبان جاري مي‌شود، نهيبي به او زد و فرمود:

  "ثكلتك امك اتدري ماالاستغفار؟" يعني مادرت به عزايت بنشيند، آيا تو می داني استغفار چيست؟!

  سپس افزود: "الاستغفار درجه العليّين" يعني استغفار درجه و مرتبه والامقا‌مان است. حضرت با همين جمله كوتاه، اهميت و جايگاه والاي استغفار را يادآور شد تا مردم گمان نكنند استغفار صرفاً صدمرتبه يا بيشتر "استغفرالله" گفتن و انتظار بخشوده شدن است. آن گاه به تبيين معنا و شرايط استغفار پرداختند و بدين وسيله استغفار حقيقي و تام و كامل را آموختند.

  فرمودند: "وهو اسم واقع علي سته معان" يعني استغفار نامي است كه بر شش معنا اطلاق مي‌شود .گويا مردم از استغفار معاني و تصورات گوناگوني دارند، هركسي به ميزان دانش و معرفتش. اما از بيان امام و نتيجه گيري پايان آن بر مي‌آيد كه حضرت "شرايط استغفار واقعي و حقيقي" را توضيح داده‌اند تا مردم استغفار را سهل و ساده نپندارند و قدري با اين مسئله جدي‌تر برخورد كنند. حضرت به بيان يكايك آن معاني ششگانه پرداخته و مي‌فرمايد:

  1 ـ "اوّلها النّدم علي ما مضي" نخستين قدم در استغفار "پشيماني از گذشته" است. كسي كه زبان مي‌گشايد و از خداوند بخشش طلب مي‌كند، پذيرفته است كه مرتكب خطا و معصيت شده و مستحق سرزنش و مجازات است. والا كسي كه خود را خطاكار و گهنكار نداند، درخواست بخشش نمي‌كند، گرچه خطا، لغزش و گناه در افراد مختلف، به تناسب مقام و موقعيت معنوي و قرب و بٍعدشان به پروردگار متفاوت است "حسنات الابرار سيّئات المقرّبين"

  يكي از مشكلات انسان آن است كه خطاها و لغزش‌هاي خود را نمي‌بيند يا كوچك فرض مي‌كند و كسي كه خود را خطاكار نداند يا خطاهاي خود را كوچك و بي اهميت بداند، به فكر استغفار نمي‌افتد. قهراً از كرده خود پشيمان نخواهدشد تا قدم‌هاي بعدي را بردارد.

  بايد به اين واقعيت تلخ اعتراف كرد كه جامعه امروز ما مبتلا به چنين آفتي است. در صحنه اجتماعي، جريانات سياسي و هوادرانشان همواره خطاها و لغزش‌هاي رقبا را بزرگ كرده و به جوسازي بر عليه آنان مي‌پردازند، درحالي كه خطاها و لغزش‌ها و عملكرد زشت خود را نمي‌بيند تا به فكر جبران و استغفار ييافتند. اهل معرفت يكي از مراحل سير و سلوك را "محاسبه نفس" مي‌دانند تا انسان در "محكمه وجدان" خود به بررسي اعمال و رفتار خويش پرداخته و خطاهاي خود را شناسايي كند. بدون چنين محاسبه‌اي زمينه براي جبران و استغفار فراهم نخواهد شد. از اين رو، يك تجديدنظر جدي و بازنگري منصفانه در كارنامه شخصي، حزبي، گروهي و جناحي خويش ضرورت دارد تا قبل از رسيدگي به آنها در دادگاه عدل الهي و محكمه تاريخ و آيندگان، در «دادگاه وجدان» مورد رسيدگي قرار گيرد.

   اينكه هر گروه و جرياني خود را داراي بصيرت بپندارد و طرف مقابل را به "بي بصيرتي" متهم سازد و با نسبت "ضد انقلاب"، "بريده از نظام"، "ضد ولايت فقيه" و "منافق" طرد و دور نمايد، نه تنها مشكلات اجتماعي ما را حل نخواهد كرد،‌ بلكه به دور شدن دل‌ها و عميق‌تر شدن شكاف‌ها و افزايش كينه‌ها خواهد انجاميد، درحالي كه جامعه امروز ما از هر زمان ديگري به «يكپارچگي و وحدت ملي» در برابر تهديدهاي دشمنان قسم خورده انقلاب و جمهوري اسلامي نياز دارد اگر احتمال هم دهيم كه نسبت به برادران ديني خود دچار سوء ظن و اشتباه شده‌ايم و عده‌اي واسطه‌هاي بي تقوا و نفوذي و مرموز نيز به سوءظن‌ها دامن زده و اختلاف را در جامعه اسلامي دامن زده اند، كافي است تا بپذيريم خطا و لغزشي رخ داده است. در آن صورت است كه به استغفار فكر خواهيم كرد و قدم اول را كه "پشيماني" است، برخواهيم داشت.

  2 ـ عزم بر ترک گناه  

امام علي(ع) مرحله دوم را "تصميم گيري براي ترك گناه" دانسته و مي‌فرمايد: "الثاني، العزم علي ترك العود اليه ابداً" پس از پشيماني از لغزش، بايد تصميم گرفت كه هرگز آن گناه را تكرار نكرد. بدون چنين عزم راسخي چگونه مي توان از خداوند طلب آمرزش كرد؟ كسي كه از كرده‌اش پشيمان نباشد يا پس از پشيماني تصميمي به «تكرار نكردن گناه» نگرفته باشد، به طوري كه اگر پيش آيد باز هم مرتكب گناه شود، استغفارش چه سودي دارد؟

   انسان ها نيز در روابط اجتماعي خويش درصورتي كه بخواهند كسي را ببخشند و از ظلمي كه در حقّشان شده بگذرند، با خطاكار اتمام حجت مي‌كنند و به او مي‌گويند: "از تو گذشتم به شرطي كه تكرار نشود." گرچه رحمت و مغفرت الهي را نمي‌توان با روابط انسان‌ها با يكديگر قياس كرد، اما وجدان آدمي شهادت مي‌دهد كه انسان درصورتي مي‌تواند انتظار بخشش داشته باشد و درخواست عفو نمايد كه مصمّم باشد بار ديگر آن خطا را تكرار نكند، والا بي انصافي و بي حيايي است كه انسان درخواست بخشش از گناهش را داشته باشد ولي تصميم نگرفته باشد كه بارديگر آن گناه و خطا را مرتكب نشود.

  از بيان علوي بر مي‌آيد كه "پشيماني" در استغفار كافي نيست. چون پشيماني نسبت به رفتار گذشته است، درحالي كه "عزم بر تكرار نكردن" نسبت به رفتار آينده است و در استغفار يك تكليف نسبت به گذشته وجود دارد كه "پشيماني" است و يك تكليف نسبت به آينده كه "عزم بر تكرار نكردن گناه و جرم" است.

                                                           ********************

  3 ـ  پرداخت حقوق مردم 

اگر آدمي اين دو تكليف را انجام داد، شايسته است از خداوند طلب آمرزش كند و بگويد: "استغفراالله" پرداخت حقوق مردم علي(ع) پس از بيان اين دو مرحله،‌از مرحله دشواري سخن گفته كه به "حقوق مردم" مربوط مي‌شود و آن "پرداختن حقوق مردم و برائت ذمّه و ملاقات خداوند به صورت پاك و پاكيزه" است. عبارت نهج‌البلاغه چنين است:

   "الثالث، ان تؤدي الي المخلوقين حقوقهم حتي تلقي الله املس ليس عليك تبعة" معلوم مي‌شود كه در اين فراز، سخن از خطا و گناهي است كه با حقوق مردم (مخلوق ذي شعور خداوند) ارتباط دارد و به نوعي حق مردم بر اثر گناه انسان تباه شده است. اين حق مي‌تواند حق مالي، حق جاني،‌يا حق عرضي و آبرويي و حيثيّتي باشد.

   شرط سوم استغفار آن است كه انسان خطاكار حق تضييع شده مردم را تأديه نمايد. در فرهنگ اسلامي "حق‌الناس" به يك معنا از "حق الله" مهمتر است. از آن رو، كه خداوند حقي را به بندگانش عطا كرده و هر كه آن حق را زيرپا گذارد، بايد صاحب حق را راضي كند. و مردم معمولا دير رضايت مي‌دهند!‌در حالي كه خداوند به خاطر احساس محبت و عشقي كه به بندگانش دارد، از حق خويش راحت‌تر مي‌گذرد.

   حضرت در اين كلام نوراني به اين حقيقت اشاره دارد و چون متعلق "حق الناس" متفاوت است، جبران آن هم يكسان نخواهد بود. شايد آسانترين آنها حقوق مالي باشد كه با جبران ضرر و زيان و خسارت وارده، مي‌توان رضايت شخص زيان ديده را جبران كرد. اما برخي از حقوق مانند "حقوق حيثيتي و عرضي"، در صورت زير پا نهادن به سادگي قابل جبران و تأديه نيست. اگر با گناهي كه انسان مرتكب مي‌شود و به خاطر دروغگويي يا اتهام زني يا غيبت و سخن‌چيني، آبرو و حيثيت شخصي فرو ريزد، بخصوص اگر آبروي رفته به شخص مشهور و با موقعيت اجتماعي بالا تعلق داشته باشد، به سادگي قابل جبران نيست.

   گاهي بر اثر جرم و گناهي آبروي شخصي در محيط خانواده يا فاميل يا كوچه و خيابان يا محيط اداري ريخته مي‌شود، هر چند جبران پيامدهاي آبروريزي در اين محدوده هم كار آساني نيست، اما گاهي به خاطر جرم و گناه فردي، با استفاده از ابزارهاي پيشرفته رسانه‌اي، آبروي شخصيتي ملي يا جهاني در عرصه ملي و بين‌المللي بر زمين مي‌ريزد،‌ چگونه مي‌توان چنين حقي را تأديه نمود و صاحب حق را راضي كرد؟ بخصوص كه در چنين مواردي معمولا حق يك نفر زيرپا نهاده نشده،‌ بلكه حقوق يك ملت يا حقوق ملت‌ها در عرصه بين‌المللي زير پا نهاده شده است. چون چنين افراد و شخصيت‌هايي به يك ملت يا به يك امت تعلق دارند و چه بسا در مواقع لزوم بتوانند ملت يا امتي را نجات بخشند.

   به راستي جنايتي كه بني‌اميه درباره علي(ع) كه يك شخصيت جاويد تاريخي است، مرتكب شد و به مدت هفتاد سال مزدوران جيره خوار اموي درمجالس و محافل به هتك حرمت او پرداختند، چگونه قابل جبران است؟‌ محروميتي كه نسل‌هاي بشري به خاطر لكه‌دار شدن شخصيت آن حضرت در مقطعي از تاريخ متحمل شدند و به خاطر فريبي كه از دروغ‌ها و دغل‌هاي امويان خوردند و بدين‌وسيله از فيض وجود امام محروم شدند،‌چگونه قابل جبران است؟ اگر امام علي(ع) به خاطر آن كه مظهر رحمت الهي است از آن جنايتكاران بگذرد، آيا حق تضييع شده تأديه و جبران شده است؟! هرگز.

   امويان چنان افكار عمومي را بر عليه علي (ع) ساخته بودند كه عمربن عبدالعزيز به منظور قدغن كردن سب و لعن علي‌بن ابيطالب به لطائف الحيل متوسل شد. با آنكه به خلافت رسيده بود، جرات نمي‌كرد به مردم بگويد: به علي‌بن ابي‌طالب دشنام ندهيد. و ناچار شد نقشه‌اي كشيده و آن را عملي كند و منكري را كه اسلاف ناخلف او رواج داده بودند، برچيند. بي‌جهت نيست كه آبروي مومن به كعبه تشبيه شده و هتك آبروي مومن هتك خانه خدا خوانده شده است.

   شب‌هاي قدر فرصتي است براي فكر كردن و در اعمال و رفتار خويش انديشيدن. اينكه آيا با شب زنده‌داري و استغفار از درگاه الهي مي‌توانيم گناهان خويش را پا ك كنيم؟ تا دير نشده بايد به فكر بود و قدم‌هايي برداشت و زمينه را براي استغفار حقيقي فراهم كرد.

                                                                 *********************

  4ـ ادای حق واجبات الهی

  "الرابع: ان تعمد الي كل فريضه عليك ضيّعتها فتؤدي حقّها"

  شرط چهارم استغفار آن است كه هر واجبي را كه ضايع كرده‌اي، بجا آورده و بدين وسيله حق واجبات الهي را ادا نمايي. حضرت در اين شرط از حق خداوند و تكاليفي كه انسان برعهده دارد سخن گفته. اگر انسان نسبت به تكاليفي كه برعهده دارد، بي‌توجه بوده، آنها را انجام نداده يا به درستي بجا نياورده، "استغفار از كوتاهي در انجام تكليف" آن است كه نسبت به جبران مافات اقدام كند. نماز و روزه قضا شده را بجا آورد و خلاصه حق هر فريضه‌اي را كه خداوند بر عهده‌اش نهاده، ادا نمايد والا كسي كه عمري را در نافرماني خدا و بي‌توجه به تكاليف سپري كرده، به صرف گفتن "استغفرااللة" بخشيده نمي‌شود. "جلب رحمت و مغفرت الهي" راه دارد و خداوند خودش اين راه را نشان داده است.

  5  ـ ریاضت   

"والخامس: ان تعمد الي اللحم الذي نبت علي السّحت فتذيبه بالاخوان، حتي تلصق الجلد بالعظم و ينشأ بينهما لحم جديد" 

   شرط پنجم آن است كه گوشتي كه از حرام بر اندامت روييده، با اندوه فراوان آب كني، چنان كه پوست به استخوان چسبيده، گوشت تازه برويد و حقیقت "ریاضت" بکشد.  درمعمولا ارتكاب گناه با لذت همراه است. غيبت كردن، تهمت زدن و رقيب را از ميدان خارج نمودن، دروغ بستن و حيثيت رقبا را لكه‌دار كردن و از صحنه رقابت بيرون نمودن، مال ديگري را خوردن، با حيله و نيرنگ كلاه‌برداري كردن، روابط نامشروع داشتن و... لذت دارد و معمولا انسان به همين قصد و غرض مرتكب گناه مي‌شود.

  "استغفار" بدون پرداخت تاوان گناه معنا ندارد و بخشوده شدن بدون جبران آنها بي‌عدالتي است و ساحت قدس الهي از بي‌عدالتي مبرّاست. كسي كه با "غارت بيت‌المال" يا "اموال ديگران" رشد كرده و چاق و چلّه شده، نمي‌تواند به معناي واقعي استغفار كند، بي‌آنكه اموال را به صاحبانش بازگردانده و پيكري را كه با گناه ساخته، دگرگون كند. البته كاري بس دشوار و نيازمند عزمي راسخ است. پس چه بهتر كه انسان از ابتدا مراقبت كند كه جسمش با گناه رشد نكند و بدنش با اموال ديگران فربه نشود تا نيازمند آب كردن شود.

  اينكه اولياي الهي فرموده‌اند: "ترك گناه بسي آسان‌تر از توبه است" يك واقعيت است. بدني كه با مال حرام رشد كرده و گوشتي كه با مال يتيم و مظلوم و... روييده، چگونه مي‌تواند عبادت كند؟! تواني كه از رهگذر حرام كسب شده چگونه مي‌تواند در راه بندگي خدا صرف شود؟!

  مثل كسي كه از راه گناه جسم خود را نيرومند ساخته، مثل آن كسي است كه از نانوايي نان مي‌دزديد و به فقرا اطعام مي‌كرد. وقتي از او علت اين رفتارش را پرسيدند، گفت: "با دزدي يك گناه در نامه عملم ثبت ميشود و با اطعام بنابه وعده خداوند ده حسنه؛ يك گناه در برابر ده حسنه، يكي را كسر كني، نه حسنه برايم باقي مي‌ماند!" بيچاره توجه نداشت كه ده حسنه براي كار خير، از آن كسي است كه كار خير متعلق به خودش باشد نه ديگري، اطعام به فقرا از مال خود ده حسنه دارد، نه از مال ديگري. حال، كسي كه با جسم و تن روئيده از گناه عبادت مي‌كند، مثل آن است كه با مال غصبي و دزدي كار خير انجام مي‌دهد. شايد به همين جهت حضرت شرط استفغار را "آب كردن گوشت‌هاي روييده از حرام و گناه" و "روييدن گوشت نو" دانسته است.

  6 ـ رنج عبادت کشیدن

"والسادس: ان تذيق الجسم الم الطاعة كما اذقته حلاوه المعصية"

  و ششم آن است كه رنج طاعت و بندگي خدا را به خود هموار كني چنان كه شيريني گناه را به خود چشاندي.همان‌طور كه معصيت چون مطبوع نفس آدمي هست، شيرين است، شرط استغفار آن است كه انسان رنج اطاعت و بندگي را نيز به جان بخرد. بالاخره طاعت و بندگي براي نوع انسان‌ها زحمت دارد. نماز خواندن، روزه گرفتن، حج رفتن و خلاصه بندگي كردن مشقت دارد. به همين جهت در روايات ما يكي از اقسام صبر را "صبر بر طاعت" دانسته‌اند.

   دانش آموزي كه سال تحصيلي خود را به بازي و تفريح گذرانده، در صورتي مي‌تواند جبران كند كه رنج تحصيل و فعاليت علمي را به جان بخرد. همانطور كه مدتي را خوش بوده، لازم است مدتي را به مقدار مضاعف به تحصيل بپردازد تا عمر تلف شده را هم جبران نمايد و به سطح هم كلاسي‌هاي خود برسد. در زندگي هم كسي كه با ارتكاب معصيت مدتي را به خوشگذراني مشغول بوده و از دوستانش كه رنج طاعت و بندگي كشيده و به مقاماتي رسيده‌اند، عقب مانده، بايد به مقدار مضاعف رنج طاعت و بندگي بكشد و گذشته را جبران نمايد والا در اين مسابقه عقب خواهد ماند.

   حضرت پس از بيان معاني ششگانه فوق مي‌فرمايد: "فعند ذلك تقول: استغفرالله" يعني پس آنگاه بگويي: استغفر الله. معلوم مي‌شود استغفار حقيقي منوط به گذراندن مراحل ياد شده است. والا بدون "پشيماني" و "عزم بر ترك گناه" و "جبران گذشته" و "اداي حقوق تباه شده مردم و خدا" و "بدون رنج و مشقت"، استغفار فقط يك ذكر زباني خواهد بود كه اثر مورد انتظار را ندارد. شب‌هاي قدر فرصتي استثنايي براي "توبه و استغفار" است و هر كس به مقدار "معرفت" و "همتش" در طي مراحل ياد شده در بيان علوي، مي‌تواند از آن بهره بگيرد. به اميد آنكه ما بيشترين بهره را ببريم. بمنّه وكرمه . والسلام


مجموع خبرها 171 (35 صفحه | درهر صفحه 5)
[ 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | 32 | 33 | 34 | 35 ]
مطالب قبلی
Thursday, December 29
· از «تدوین» تا «بازنگری»قانون اساسی جمهوری ا
Friday, December 23
· حسن راستگویی و قبح دروغگویی
Friday, December 09
· «نجف، بیروت، دهلی»
Thursday, December 01
· صلح و جنگ در منطق شیعه
Friday, November 04
· مبانی فقهی انقلاب اسلامی از نگاه امام خمینی
Thursday, September 29
· نقش مردم در جمهوری اسلامی
Thursday, September 01
· قیام حسینی و آزادی مردم از استبداد و بردگی
Tuesday, August 09
· نائینی و نفی استبداد در اسلام
Sunday, July 10
· دو فصلنامه تخصصی مطالعات فقه معاصر
Thursday, June 23
· آیت الله امینی و احیای «اندیشه و فقه سیاسی»

مطالب قدیمی تر

تالیفات

 

دریافت فایل(pdf)

دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

   

دریافت فایل(pdf)  

   

 دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf) 

 

 دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

Image result for ‫حقوق شهروندی در اندیشه اسلامی‬‎

Image result for ‫مبانی فقهی امر به معروف و نهی از منکر منتشر شده‬‎

Image result for ‫فرمانبرداری و نافرمانی مدنی منتشر شد‬‎