شنبه 27 بهمن 1397
  زندگينامه

    مقالات

    تاليفات

    دروس

    نگارخانه

    سخنراني

    فعاليت هاي فرهنگي

    همایش ها و سمینارها

    نقدها و پاسخ ها

    خبرها و گزارش ها

 
رشد اجتماعی مردم، سیاست راهبردی امام خمینی
مقاله

                                                    رشد فکری، اجتماعی و سیاسی مردم

                                                          سیاست راهبردی امام خمینی

   «رشد فکری و اجتماعی مردم» از سیاست‌های راهبردی امام خمینی در دوران نهضت و پس از استقرار جمهوری اسلامی بود. ایشان ایجاد تحول و دگرگونی در جامعه و تغییر نظام شاهنشاهی و تشکیل نظام سیاسی مبتنی بر احکام و موازین اسلامی را به بیداری مردم و رشد فکری و اجتماعی آنان می‌دانست و معتقد بود که تا مردم بیدار نشوند و نخواهند و اراده نکنند و حاضر به فداکاری و جانبازی نشوند، اوضاع مملکت تغییر نخواهد کرد و البته به مردم امیدوار بودند. باور داشتند که اگر علمای امت به وظایف خود عمل کنند و در جهت بیدار کردن مردم و آشنا ساختن آنان به تکالیفشان دست به کار شوند، مردم آماده هر نوع همکاری و فداکاری هستند.

   در مباحثه‌ای که میان ایشان و آیت‌الله العظمی حکیم در سال 1344 در نجف اشرف پیش آمد، این امیدواری کاملاً مشهود است. در حالی که آیت‌الله حکیم از مردم عراق مأیوس بود، امام به ملت ایران امیدوار بود.

   مشی مبارزاتی امام که به بیدار کردن طلاب و دانشجویان و توده‌های مردم معطوف بود و از دو ابزار بیان و قلم استفاده می‌کرد، و با هر گونه مشی مسلحانه مخالف بود، نشانگر سیاست راهبردی ایشان یعنی رشد و ارتقای فکری و اجتماعی مردم است.

   ایشان به رغم فشارها و تقاضاهای مکرّر شاگردان و دوستانشان در موقعیت‌های گوناگون مبنی بر حمایت از گروه‌های مبارزی که مشی مسلحانه را انتخاب کرده‌اند یا اجازة ترور سردمداران خائن کشور ، هیچ گاه از روش اصولی خود در مبارزه دست برنداشته و حاضر به تأیید روش‌های مسلحانه نشد. حتی در هفته‌های آخر مبارزه که رژیم منحوس پهلوی از انجام هیچ خیانتی دریغ نمی‌ورزید، استفاده از سلاح را اجازه نداد و هم چنان به بیداری مردم و حضور آنان در صحنه پافشاری کرد و به فضل الهی پیروز شد.

   اصولاً بالا بردن سطح آگاهی‌های مردم از اصولی‌ترین تعالیم دینی و از روشن‌ترین برنامه‌های پیشوایان معصوم است. رسول خدا(ص) هیچ گاه از جهل و نادانی مردم در جهت تحکیم پایه‌های اسلام و حکومت اسلامی استفاده نکرد و همواره با جهالت‌ها و خرافه‌ها و انحرافات فکری و اجتماعی مبارزه می‌کرد.

   امیرمؤمنان علی(ع) به هنگامی که بر مسند خلافت پیامبر نشست، به بالا بردن آگاهی‌های اجتماعی و سیاسی مردم همت گماشت. در حالی که صاحبان قدرت و منصب معمولاً در چنین موقعیت‌هایی سعی می‌کنند مردم را از نظر آگاهی و درک امور اجتماعی و سیاسی در سطح نازلی نگاه دارند که بتوانند در مواقع لزوم از حمایت و پشتیبانی و قدرت آنان استفاده کنند، علی(ع) به تبیین حقوق و وظایف متقابل دولت و مردم پرداخت.

   برخلاف حکومت‌های رایج دنیا که تنها از وظایف مردم سخن می‌گویند، از حقوق مردم در برابر حکومت سخن می‌گفت. سخنان امام(ع) در این زمینه مربوط به دوران انزوای حضرت نیست تا گفته شود به قصد تحریک مردم بر علیه خلفای غاصب بوده است، بلکه مربوط به دوران اقتدار و امارت امام است. نشان می‌دهد که امام عمیقاً به ارتقای سطح آگاهی مردم از مسائل اجتماعی و سیاسی و حقوق خود در برابر حکومت باور داشت.

   آگاهی مردم معمولاً برای دولت‌ها مشکل زاست، مطالبات مردم را در برابر حکومت بالا می‌برد، انتظاراتشان را افزایش می‌دهد، ... به رغم همة این‌ها امام(ع) به دنبال بالا بردن سطح آگاهی مردم بود، چرا که جهل و نادانی مردم بزرگترین ابزار سوء استفاده صاحبان قدرت است و تاریخ حکومت‌های استبدادی و دیکتاتوری در شرق و غرب عالم بهترین گواه بر این مدعاست.

   پیروزی نهضت ،مرهون «بیداری و آگاهی مردم»

   امام خمینی با الهام از سیرة رسول خدا و ائمه هدی(ع) از بن دندان به رشد و ارتقاء فکری و اجتماعی و سیاسی مردم باور داشت و از همین روش توانست نهضت اسلامی را به پیروزی برساند و نظام شاهنشاهی را ساقط کند.

   پیشنهاد نظام سیاسی «جمهوری اسلامی» به جای «حکومت اسلامی» نیز برخاسته از همین باور بود. امام قالب «جمهوریت» را برای نظام سیاسی پیشنهادی خود برگزید، چرا که معتقد بود حکومت در صورتی می‌تواند موفق شود و اهداف متعالی اسلامی را در جامعه پیاده نماید که متکی به اراده و خواست مردم باشد. اگر مردم نخواهند و به هر دلیلی حکومت را یاری و حمایت نکنند، امیرمؤمنان علی(ع) نیز نمی‌تواند اهداف و آرمان‌های اسلامی را در جامعه پیاده کند. اهداف و آرمان‌های اسلامی به وسیله مردم و اراده و خواست آن‌ها قابل تحقق است.

   از روش برخورد امام با مردم استفاده می‌شود که ایشان مردم را باور داشت و این باور از آغاز مبارزات در ایشان دیده می‌شود. آن زمان که با آیت‌الله حکیم محاجّه می‌کرد و می‌گفت:

   «چطور مردم دروغ می‌گویند؟ این مردم که جان دادند، زجر دیدند، حبس کشیدند، تبعید شدند، اموالشان به غارت رفت، چطور مردم بقال و عطار سر محل که سینه جلو گلوله دادند، دروغ می‌گویند؟!»

  «مردم در پانزده خرداد جوانمردی و صداقت خود را نشان دادند. ما که قیام کردیم از احدی جز مزید احترام و سلام و دستبوسی ندیدیم و هر که کوتاهی کرد، حرف سرد شنید و مورد بی ارادتی مردم واقع شد.»

   تأسیس و اداره جمهوری اسلامی بر پایة آرای ملت

   پس از پیروزی انقلاب و تأسیس جمهوری اسلامی نیز بر حضور مردم در همه عرصه‌ها اصرار ورزید. هنگامی که برخی در محیط‌های دانشجویی دخالت در انتخابات را از امور سیاسی شمردند که مخصوص مجتهدان است، به شدت عکس العمل نشان داده و اظهار کردند:

   «تا حالا می‌گفتند که مجتهدین در سیاست نباید دخالت بکنند، این منافی با حق مجتهدین است. آن‌جا شکست خوردند حالا عکسش را می‌گویند. این هم روی همین زمینه است. این‌که می‌گویند انتخابات از امور سیاسی است و امور سیاسی هم حق مجتهدین است، هر دویش غلط است. انتخابات سرنوشت یک ملت را دارد تعیین می‌کند.»

   حضرت امام از هر سیاست، رفتار و گفتاری که مردم را بار دیگر به انزوا بکشاند و یا نقش آنان را کمرنگ کند، مقابله می‌کرد و با صاحبان آن‌ها برخورد می‌نمود. سخن فوق به رغم آن‌که از زبان یکی از اساتید حوزه و همراهان انقلاب مطرح شده بود، با عکس العمل تند امام روبرو شد، برای آن‌که مبادا بار دیگر ملت را از دخالت در سرنوشت خود کنار بزند. هر مصیبتی بر این کشور و بر این مردم و بر دین و ایمان و اعتقادات فرزندان آنان وارد شده، در اثر بی تفاوتی و انزوای مردم بوده است.

  امام از این‌که مردم با زحمات طاقت فرسای ایشان و روحانیت متعهد به میدان مبارزه وارد شده و حاضر به جانفشانی و فداکاری گردیده احساس مسئولیت زیادی می‌کرد و به هیچ قیمتی حاضر نبود تن به رفتارها و پیشنهادهایی بدهد که بار دیگر مردم را به انزوا می‌کشاند.

   در سال 1357 که توده‌های میلیونی مردم وارد عرصه مبارزه شده بودند، و رژیم به هر وسیله‌ای متوسل شده بود تا خود را نجات دهد، یکی از پیشنهادها که از سوی جریانات ملی‌گرا و مذهبی‌های ساده لوح مطرح می‌شد، این بود که «شاه سلطنت کند، نه حکومت. شاه در چهار چوب قانون اساسی یک مقام تشریفاتی شود و اختیارات در دست دولت باشد.»

   استدلال امام با سران نهضت آزادی که طراح این پیشنهاد بودند این بود که آیا شما تضمین می‌کنید که پس از چند صباحی بار دیگر شاه طغیان نکند؟! و در آن صورت چه تضمینی هست که مردم بار دیگر حاضر شوند به میدان مبارزه باز گردند؟!

   تاریخ ملت‌ها نشان داده که معمولاً مردم به سهولت به کسی اعتماد نمی‌کنند و به راحتی وارد میدان مبارزه و فداکاری نمی‌شوند. تا به کسی یا کسانی کاملاً اعتماد نکنند و آنان را باور ننمایند، تن به فداکاری و جانفشانی نمی‌دهند. حال که مردم به امام خمینی اعتماد کرده و وارد میدان شده بودند، نباید این فرصت از دست می‌رفت.

   تمام همّ و غمّ امام پس از تشکیل جمهوری اسلامی نیز همین بود که مردم را در صحنه نگاه دارد. او با حمایت مردم توانست مظلومانه و غریبانه هشت سال در برابر همة قدرت‌های استکباری از این مملکت دفاع کند و دشمن را به خاک مذلّت بنشاند.

   عدم جواز تحمیل رأی خود بر مردم

  امام به راستی مردم را باور کرده بود و حتی در مواقعی که مردم در انتخاب خود دچار خطا شدند، رأی خود را بر مردم تحمیل نکرد. صبر کرد تا مردم خود به اشتباهشان پی ببرند. آن‌گاه که مردم پی به اشتباه خود بردند، به تصحیح و جبران رأی اشتباه مردم پرداخت.

   حق این است که مردم در انتخاب بنی صدر به عنوان رئیس جمهور به خطا رفتند. بنی صدر کسی نبود که امام او را نشناسد. امام او را از قدیم الایام می‌شناخت، با افکار و اندیشه‌ها و هوس‌های او آشنا بود، اما بنای امام بر این نبود که به گونه‌ای رفتار کند که مردم احساس کنند امام در صدد تحمیل رأی خود بر مردم است.

   روش امام در ماجرای بنی صدر باعث شد که مردم در قالب انتخاب‌های خود دقت بیشتری کنند، چشم و گوش خود را باز کنند، فریب تبلیغات دروغین نامزدهای انتخاباتی را نخورند. امام به خوبی بنی صدر را می‌شناخت، در نامه عزل آقای منتظری از قائم مقامی رهبری نوشتند: «والله قسم من رأی به ریاست جمهوری بنی صدر ندادم» رأی ندادن امام به بنی صدر برخاسته از شناخت دیرین امام از او بود.

   اما یک ماجرای تاریخی: 

   یکی از اعلام قم از مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین فردوسی پور نقل کردند که ایشان می‌گفت:

   «در نجف که بنی صدر به آن‌جا رفت و آمد داشت یک سالی که آمده بود، گفت: در نجف عالم روشنفکری سراغ ندارم جز آقای سید محمد باقر صدر. به او گفتم: عالم دیگری هم هست به نام آیت‌الله سیستانی، اگر موافق باشی، روزی با هم نزد او می‌رویم (آقای فردوسی‌پور از شاگردان آیت‌الله سیستانی بود) بنی صدر موافقت کرد و با هم نزد ایشان رفتیم. صحبت از «اقتصاد توحیدی» بنی صدر شد. آقای سیستانی ایرادهایی به نوشتة او گرفت و او در مقام دفاع برآمد. این بحث و جدل حدود دو ساعت طول کشید و آخر الامر بنی صدر بعضی اشتباهات را در این کتاب پذیرفت. موقع خداحافظی به آقای سیستانی گفت: من کتاب دیگری دارم که مایلم قبل از چاپ شما آن را مطالعه کنید.

   کتاب را که برای ایشان فرستاد، آقای سیستانی از مطالعة فرازی از این کتاب خیلی ناراحت شد. مضمون آن فراز این بود که در صورت پیروزی نهضت ملت ایران، آقای خمینی و بقیه علما به سراغ کار خودشان می‌روند و ما مملکت را اداره می‌کنیم. آقای سیستانی این نوشته را همراه خود برداشته و به حضور امام خمینی می‌رود. چون آیت‌الله سیستانی به رغم آن‌که شاگرد آیت‌الله العظمی خوئی بود، اما با امام روابط خوبی داشت. به ایشان گفت:

  کسانی که اطراف شما را گرفته‌اند، چنین افرادی هستند. می‌خواهند شما را پلی قرار دهند برای رسیدن به قدرت. چطور شما به این‌ها اعتماد می‌کنید؟!

   امام به آقای سیستانی پاسخی داده بودند که خیلی جالب بود، فرمودند (قریب به این مضمون): من او را می‌شناسم. از افکارش هم اطلاع دارم. الآن وقتی است که ما باید از همه نیروها بر علیه رژیم پهلوی استفاده کنیم. امیدوار هستم او نیز تا زمان پیروزی اصلاح شود».

  امام خمینی که از روحیات او اطلاع کافی داشت، پس از پیروزی انقلاب در موقعیت‌های گوناگون او را نصیحت کرد و از خودباختگی در برابر مقامات و مناصب دنیوی بر حذر داشت. اما متأسفانه سودی نبخشید. پس از جنایات منافقین در سی‌ام خرداد 1358 و مخفی شدن بنی صدر، خطاب به او فرمود:

   «من الآن هم نصیحت می‌کنم آقای بنی صدر را به این‌که، مبادا در دام این گرگ‌هایی که در خارج کشور نشسته‌اند و کمین کردند، بیفتید و این آبرویی که از دست دادی، بدتر بشود. من علاقه دارم که تو بیشتر از این خودت را تباه نکنی ... اگر شما نصیحتی را که آن روز، من با حال بیماری در بیمارستان به شما کردم گوش کرده بودید، امروز این طور نبود و من نمی‌خواستم باشد. آن روز من در یکی از حرف‌ها که اساس همه گرفتاری‌های بشر است تنبّه دادم که حبّ الدنیا رأس کل خطیئه ... اگر این کلمه را گوش کرده بودید و هواهای نفسانی را زیر پا گذاشته بودید، این طور نمی‌شد که همة گروه‌ها، همه دوستان شما، از شما منفصل بشوند الّا گروه‌هایی که می‌خواهند شما را آلت دست قرار بدهند و به مقاصد خودشان برسند.» (صحیفه امام، ج14،ص493)

   امام به رغم شناخت دقیق از شخصیت بنی صدر و روحیات او رأی خود را به عدم شایستگی بنی صدر علنی نکرد و رأی مردم به او را تنفیذ کرد و حاضر نشد رأی خود را که به بنی صدر نبود، به مردم تحمیل کند. چرا که به نظر امام: «باید مردم را برای انتخابات آزاد گذاریم و نباید کاری بکنیم که فردی بر مردم تحمیل شود.» (همان،  ج20، ص294)

   امام به رغم آن‌که می‌دانست که مردم گاهی در انتخاب خود خطا می‌کنند، اما معتقد بود که باید آنان را آزاد گذاشت تا در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی رشد کافی پیدا کنند. ایشان شش سال بعد از ماجرای بنی صدر در آستانه انتخابات مجلس اظهار داشتند:

   «بحمدالله مردم ما دارای رشد دینی و سیاسی مطلوب می‌باشند و خود افراد متدین و درد مستضعفان چشیده و آگاه به مسائل دینی ـ سیاسی و همگام با محرومین را انتخاب خواهند کرد.» (همان، ص295)

   البته انسان در گذر حوادث و کوران‌ها آبدیده می‌شود. طبیعی است که گاهی در انتخاب خود به خطا می‌رود و البته ارتکاب خطا در عرصه‌های مهم اجتماعی و سیاسی آثار و پیامدهای سهمگینی برای جامعه دارد. مردم و کشور از انتخاب بنی صدر به ریاست جمهوری لطمات زیادی متحمل شدند، اما بر رشد و آگاهی مردم افزوده شد، به طوری که در چند دورة بعد، انتخاب‌های او آگاهانه و دارای آثار مبارکی برای کشور بود.

   آن‌چه اهمیت دارد آن است که دولتمردان و احزاب سیاسی خود را قیّم مردم نپندارند. واقعاً هدفشان بالا بردن سطح آگاهی‌های مردم و رشد فکری و اجتماعی و سیاسی آن‌ها باشد، آگاهی مردم هر چه بیشتر و بیشتر باشد، در مجموع به سود کشور است، هر چند ممکن است در کوتاه مدت به ضرر این یا آن جریان سیاسی باشد.

   امام خمینی به شدت دولتمردان و حتی روحانیت را از «تحمیل رأی خود» به ملت برحذر می‌داشت، به چند نمونه از سخنان ایشان که در آستانه انتخابات‌ها مطرح شده، توجه کنید:

   «در جمهوری اسلامی جز در مواردی نادر که اسلام و حیثیت نظام در خطر باشد، آن هم با تشخیص موضوع از طرف کارشناسان دانا، هیچ کس نمی‌تواند رأی خود را بر دیگری تحمیل کند و خدا آن روز را هم نیاورد.»(همان، ج21، ص144)

   «همان طور که بارها گفته‌ام، مردم در انتخابات آزادند و احتیاج به قیم ندارند و هیچ فرد و یا گروه و دسته‌ای حق تحمیل فرد و یا افرادی را به مردم ندارند. جامعه اسلامی ایران که با درایت و رشد سیاسی خود جمهوری اسلامی و ارزش‌های والای آن و حاکمیت قوانین خدا را پذیرفته‌اند، و به این بیعت و پیمان بزرگ وفادار مانده‌اند.» (همان،ص10)

   جریانات سیاسی به دنبال تحمیل !

   بدیهی است با چنین بیانات صریحی هر گونه مصلحت اندیشی از سوی این مسئول و آن مسئول، این جریان سیاسی و آن جریان سیاسی برای تحمیل نظر خود به ملت محکوم است. بخصوص اگر مصلحت‌اندیشی‌ها رنگ و لعاب دینی هم به خود بگیرد و از سوی کسانی که از آنان انتظار ایستادگی بر اصول و معیارهای اسلامی می‌رود، صورت ‌گیرد.

   متأسفانه در بعضی از مقاطع جریانات سیاسی از موضع قیمومت با مردم رفتار نموده و درصدد تحمیل آرای خود به ملت برآمدند و البته هر بار نیز با عکس العمل منفی مردم روبرو شدند. اما به خاطر آن‌که رأی مردم در چنین مقاطعی بیش از آن‌که «جنبة اثباتی» داشته باشد و رأی مثبت و آگاهانه به یک نامزد یا جریان سیاسی باشد، رأی منفی به جریان مقابل بوده و در واقع «جنبة سلبی» داشته، عوارض منفی‌ای هم به همراه داشته است.

   همه می‌دانند آن‌چه در دوم خرداد 1376 رخ داد بیش از آن‌که رأی به نامزد جناح موسوم به چپ باشد، رأی منفی به خط مشی جناح موسوم به راست بود. مردم احساس کرده بودند که یک جریان سیاسی درصدد تحمیل رأی و ارادة خود به آن‌هاست، از این رو عکس العمل نشان داد و به نامزد جناح مقابل رأی داد، در حالی که موافق و مخالف می‌دانند که نامزد جناح موسوم به چپ ظرفیت این مقدار رأی را نداشت.

   چنان که رفتار افراطی‌های جناح موسوم به چپ در طی هشت سال حاکمیت خود و نادیده گرفتن اعتقادات و ارزش‌های دینی و اجتماعی مردم و سکوت بقیه این طیف موجب شد تا مردم به انتخاب فردی روآورند که حتی در «رجل سیاسی بودن» وی تردید وجود داشت.

   دولتمردان و علاقمندان به جمهوری اسلامی وظیفه دارند سیاست راهبردی امام خمینی را در جهت «رشد و ارتقای فکری، اجتماعی و سیاسی مردم» دنبال کنند و از به کار بردن شیوه‌هایی که مردم از این حق محروم می‌کند، بپرهیزند. با انواع و اقسام شیوه‌های تبلیغی مردم را از واقعیات جامعه دور کردن، با استفاده از امکانات عمومی نامزدهای انتخاباتی را که از سوی مراکز قانونی صلاحیتشان تأیید شده، لجن مال کردن و با دروغ و تهمت و افترا از میدان خارج نمودن زیبنده جامعه اسلامی و جمهوری اسلامی نیست. درصدد تحمیل نامزد مورد نظر خود بودن و مردم را نادان و کوته فکر قلمداد کردن شایستة احزاب و جریانات علاقمند به جمهوری اسلامی و دولتمردان وابسته به آن‌ها نیست.


اقتدار «مرجعیت» و بقای «نظام اسلامی»
مقاله

   حوزه در سطوح مختلف به لحاظ رسالت دينى خود همواره در حفظ و حراست از احكام و معارف دين، و مراقبت از ايمان و حقوق مسلمانان مظلوم عالم بالاخص شيعيان پيشتاز بوده و در اين راه - لااقل در پنجاه سال اخير - ايثار و فداكارى و تلاش و مجاهدات فراوانى كرده و شخصيت‏هاى وارسته‏اى را تقديم اسلام نموده است. اوج اين ايثارها و مجاهدت‏ها و جانفشانى‏ها در انقلاب اسلامى به رهبرى حضرت امام خمينى به چشم مى‏خورد. كارنامه اين مركز «فقه و فقاهت» و مهد «علم و معنويت» در مجموع كارنامه‏اى درخشان و در خور تقدير است. مطالعه تاريخ معاصر هر شخص منصفى را به اين واقعيت رهنمون مى‏كند.

   در اين ميان، نقش «نهاد مرجعيت» به عنوان «پايه و ستون اين خيمه» نقشى برجسته و غرور آفرين بوده است. اگر پيروزى اين انقلاب عظيم را يكى از ثمرات گرانبهاى اين نهاد بنيادين بشماريم، سخنى به گزاف نگفته‏ايم. نقش امام خمينى از دهه چهل به بعد در ابعاد گسترده و نيز نقش مراجع معظم تقليد در جهت حمايت و پشتيبانى از حركت عظيم آن بزرگ مرد به عنوان پرچمدار اسلام در دوران حاضر، سهمى بسيار مهم در پيروزى انقلاب و استقرار نظام مقدس جمهورى اسلامى داشته است. كارنامه اين نهاد و غالب شخصيت‏هاى متعهد و وارسته‏اى كه در اين جايگاه قرار داشته‏اند، در دفاع از حريم دين در برابر انواع هجوم‏ها و دشمنى‏ها، كارنامه‏اى درخشان و غيرقابل انكار است.

  رسالت حوزه و در رأس آن نهاد مرجعيت پس از استقرار نظام اسلامى در حمايت و پشتيبانى از اين نظام براى حاكميت ارزش‏ها و احكام اسلامى و مقابله با آفات و دشمنى‏هاى داخلى و خارجى و انحرافات تبلور يافت. حوزه‏هاى علميه كه بهاى سنگينى براى استقرار اين نظام و بر دوش گرفتن مسئوليت‏هاى سنگين آن پرداخته‏اند، همواره در قبال سرنوشت اين نظام، احساس مسئوليت كرده و مى‏كند. به طورى كه اكثر مراجع سلف (رضوان الله عليهم) و مراجع حاضر (كثر الله امثالهم) همچون امام راحل عظيم‏الشان و رهبر معظم انقلاب حفظ اين نظام را از اهم امور شمرده و مى‏شمارند و هر اقدامى را كه به تضعيف آن بيانجامد، ناروا و گناه دانسته و مى‏دانند. حوزه‏هاى علميه اعم از فضلاء، اساتيد، بزرگان و مهمتر از همه مراجع معظم تقليد حمايت از اين حكومت الهى را كه «ثمره گرانبهاى درخت تناور حوزه» است، وظيفه خود مى‏دانند و نسبت به آنچه در جامعه مى‏گذرد، احساس وظيفه مى‏كنند.

   مراجع تقليد به عنوان اركان حوزه كه رسالتى دينى برعهده دارند، على‏رغم ميل بعضى از اشخاص و جريانات سياسى، هيچ گاه خود را در حد حمايت يا مقابله با اين گروه و آن گروه، يا اين شخص و آن شخص تنزل نداده و نمى‏دهند. هر چند ممكن است در مقطعى يك موضعگيرى به نفع اين يا آن تلقى شود. كسانى كه مسئوليت سنگين «تكاليف شرعى» مردم را برعهده گرفته‏اند، هرگز براى دنياى ديگران و خوشايند اين و آن موضعگيرى نمى‏كنند.

   شناخت اين جايگاه و قدرت منزلت شخصيت‏هايى كه در اين جايگاه قرار دارند، وظيفه همه فعالان صحنه سياست است. برخورد گزينشى با موضعگيرى‏هاى آنان، تحسين آنچه مطابق ميل ما بگويند و سكوت و يا تخطئه آنچه كه مخالف ميل ما بگويند، برخوردى دور از منطق عقل و شرع است. حضور آگاهانه شخصيت‏هايى در اين سطح در متن حوادث و اظهار نظر پيرامون آنچه در جامعه مى‏گذرد، نعمت بزرگ الهى است، هر چند كسى ادعا نمى‏كند لزوماً تمام موضعگيرى‏ها صحيح و بى‏نقص بوده است. اما اصل چنين احساس مسئوليتى در مراجع معظم تقليد مبارك بوده و مايه اميد و اطمينان مردم و علاقمندان به اسلام و انقلاب شمرده مى‏شود.

   از اين همه تأكيد بر اين مطلب، در جامعه‏اى كه فقيهى جامع‏الشرايط به عنوان رهبر در رأس نظام قرار دارد، نبايد «تضعيف يا ناديده انگاشتن نقش رهبری» توهم شود، بلكه چنين احساسى در مراجع تقليد و ورود به صحنه‏هاى مختلف عنداللزوم در جهت حمايت يا احياناً نصيحت و انتقاد از مسئولان، تقويت نظام و رهبرى است، چرا كه بين حوزه و نظام و بين مراجع و رهبرى جدايى وجود ندارد، آنان نظام و رهبرى را از خود مى‏دانند، چنانكه نظام و رهبرى، حوزه را از خود مى‏داند. همه آنان آرزوى روزى را داشتند كه فقيهى عادل و مدير و مدبّر، اداره امور جامعه را برعهده بگيرد. ب

  نابراين زمزمه‏هايى چون «استفاده ابزارى از مراجع» گذشته از اينكه نوعى اهانت را در بطن خود دارد، دور از واقعيت است. چرا كه اكثريت آنان كه به «تقوا و عدالت» شهره‏اند جز بر اساس «احساس تكليف شرعى» اظهار نظر نمى‏كنند.

   استقبال از اظهار نظر اين عزيزان از سوى مسئولان و دست‏اندركاران نظام ، آنان را به «ارائه ارشادها و راهنمائى‏هاى دلسوزانه» كه هيچكس از آن بى‏نياز نيست، و «حمايت از نظام» و «تشويق مردم به پشتيبانى از نظام» دلگرم مى‏كند.

  دوستان و علاقمندان به اسلام و انقلاب به هوش باشند كه كسانى در اين جامعه «اقتدار حوزه و نهاد مرجعيت» و حضور مراجع را در صحنه نمى‏پسندند و براى انزواى آنان تلاش مى‏كنند، چرا كه حضور قوى مراجع به عنوان حاميان انقلاب اسلامى و اركان آن، ضامن بقاى انقلاب و نظام اسلامى و سدّى در برابر توطئه‏هاى دشمنان داخلى و خارجى است. اگرمسوولان نظام از ابتدا ارتباط با حوزه و مراجع تقليد را به حق وجهة همت خود قرار داده، همه نيز بايد به اين اصل احترام گذاشته و از حضور مراجع و اظهار نظرهاى آنان استقبال کنند و آنان را متعلق به همه ملت بدانند.                                                                                                 

                                                                                                                                                   2/8/1387


استقلال قضایی در جمهوری اسلامی
مقاله   مقدمه

   استقلال دستگاه قضايي امروزه از اصول پذيرفته شده در نظام‌هاي سياسي در دنياست. به‌گونه‌اي كه نقض آن از سوي قواي ديگر در هر كشور و نيز دولت‌هاي ديگر امري ناپسند و در خور نكوهش است. ماهيت امر قضا و رسيدگي به دعاوي و تخلفات و نظارت بر عملكردها و حسن اجراي قوانين در هر كشوري به تنهايي براي توجيه استقلال قضايي كافي بوده و بي‌نياز از اقامه‌ي دليل است. پافشاري نظام‌هاي سياسي و پذيرش آن از سوي جامعه‌ي بين الملل حكايت از ضرورت استقلال و كارآمدي دستگاه قضايي در پرتو آن است.

   در مكتب اسلام نيز از ديرباز استقلال قضا و قاضي از هر نوع وابستگي مورد تأييد و تأكيد بوده است. اينكه قاضي در مقام قضاوت بايد حق را معيار قرار دهد و از هرگونه پيشداوري و جانبداري نسبت به طرفين دعوا، حتي به مقدار يك نگاه كردن يا مخاطب قرار دادن بپرهيزد، و بر اساس موازين داوري به قضاوت بپردازد و به حق داوري كند، از دريافت اجرت و هديه از دو طرف نزاع اجتناب ورزد، زندگي او به‌طور كامل از بيت المال تأمين شود و مقرراتي از اين قبيل، همگي در راستاي تأمين استقلال قضا و قاضي بوده و به‌منظور جلوگيري از نفوذ در امر قضا و قاضي است.

   سيره‌ي امير مؤمنان علي (ع) و قدر و منزلتي كه آن حضرت براي قاضي حتي در زمان خلافتش قائل بود و شخصاً با احضار قاضي در محكمه حاضر مي‌شد و به حكم قاضي ـ حتي اگر در قضاوتش به خطا مي‌رفت ـ گردن مي‌نهاد و به قاضي منصوب خويش بخاطر احترام بيشتر به ايشان كه طرفِ دعوا بود، اعتراض مي‌كرد، نشان از جايگاه و منزلت رفيع مسند قضا وقاضي در حكومت علوي دارد. به مالك اشتر نيز توصيه مي‌فرمود:

    "با جديت هر چه بيشتر قضاوت‌هاي قاضي خويش را بررسي كن و در بذل و بخشش به او سفره‌ي سخاوت را بگستر، آن‌چنان كه نيازمندي‌اش از بين برود و حاجت و نيازي به مردم پيدا نكند. از نظر منزلت و مقام آن‌ قدر مقامش را نزد خود بالا ببر كه هيچكدام از ياران نزديكت به نفوذ بر او طمع نكند و از توطئه‌ي اين گونه افراد نزد تو در امان باشد و بداند موقعيتش از او بالاتر نيست كه بخواهد از او شكايتي بكند." (1)

  

   "استقلال قضايي" از نگاه امام خميني

   نظام جمهوري اسلامي بر اساس چنين بينشي تأسيس شد. امام خميني رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي بارها در پاسخ به پرسش خبرنگاران خارجي حكومت علوي را الگوي نظام جمهوري اسلامي خواند و با استناد به سيره‌ي آن حضرت در دفاع از حقوق مردم و رعايت مساوات و مواسات در دوران حكومتش آن را در نظام‌هاي سياسي ديگر بي‌نظير توصيف نمود. اهميت دستگاه قضايي به حدي است كه امام خميني اسلامي شدن جمهوري را منوط به اسلامي شدن دستگاه قضايي دانسته و مي‌فرمود:

   "مي‌دانيد جمهوري ما اسلامي است و اگر قضاوتش كه در رأس آن تقريباً واقع است اسلامي نباشد، ما نمي‌توانيم به جمهوري‌مان جمهوري اسلامي بگوييم و اين باز جمهوري غير اسلامي مي‌شود. جمهوري اسلامي بايد همه نهادهايي كه دارد اسلامي باشد و از همه مهم‌تر قضا و قضاوت است كه بايد روي موازين اسلام باشد."(2)

   ايشان با اشاره به استقلال قوه قضاييه در همه جاي دنيا، استقلال آن را در جمهوري اسلامي در پرتو موازين اسلامي دانسته و مي‌فرمود:

    "در همه جاي دنيا قوه قضائيه مستقل است. حالا ما در كشور خودمان كه استقلال داده است اسلام به قوه قضائيه و قاضي  مستقل است و هيچ‌كس نبايد در آن دخالت بكند."(3)

    ايشان در همين سخنراني و بيانات ديگر خود رعايت استقلال دستگاه قضائي و قضات را لازم شمرده و انجام امور ذيل را ناقض اين استقلال قلمداد مي‌كردند:

   دخالت مقامات ديگر در قوه قضائيه(4)

   گوش سپاري قضات به توصيه‌هاي ناحق

   نقض حكم قاضي حتي از سوي مجتهد ديگر

   جو سازي روزنامه‌ها و سخنرانان بر عليه قوه قضائيه و تضعيف آن(5)

   ايستادگي در برابر احكام قضائي(6)

   حضرت امام براي قضات شأن و جايگاه والايي قائل بوده و همگان را به رعايت احترام آنان توصيه مي‌كردند. ايستادگي در برابر دستگاه قضائي و احكام صادره از سوي قضات را "خلاف شرع" شمرده و تخلف از روي علم را مستحق تعقيب و مجازات مي‌دانستند(7) و تأكيد مي‌كردند:

    "در صورتي كه حكمي از سوي قضات صادر شد، هيچ‌كس حتي مجتهد ديگر حق ندارد آن را نقض و يا در آن دخالت نمايد و احدي حق دخالت در امر قضا را ندارد و دخالت كردن خلاف شرع و جلوگيري از حكم قضا هم بر خلاف شرع است."(8)

    در عين حال يادآور مي‌شدند كه رسيدگي به احكامي كه قضات صادر مي‌كردند، مرجع معيّني دارد و در صورت اعتراض بايد از مجراي خود دنبال شود. ايشان ضمن تأكيد بر استقلال دستگاه قضائي، براي قاضي مهمترين نقش را قائل بودند و شرط لازم قرار گرفتن در اين مسند را "نفوذ پذيري" و "شجاعت" در صدور حكم و "بي‌اعتنايي" به توصيه‌ها و در عين حال "احتياط" نسبت به حقوق مردم مي‌دانستند.(9)

   مروري بر فرازهايي از بيانات ايشان در اين زمينه تذكار و هشداري بر همگان است.

    يكي از عتراض‌هاي جدي ايشان در دوران ستم شاهي "فقدان استقلال قضائي" بود. در يك سخنراني در اين زمينه با انتقاد شديد از شخص شاه به خاطر سيطره‌ي بر نهادهاي مختلف مي‌فرمود:

   "مگر مجلس حق دارد كه يك كلمه بگويد بدون اذن اين مردك؟ مگر ارتش حق دارد يك كلمه بگويد بدون اذن اين؟ مگر قضات ما آزادند؟ مگر استقلال قضائي ما داريم؟" در عين حال معتقد بودند: "قضات ما حربه قضا دستشان است و صلاحيت هم ندارند. اشكال اين است كه چرا رفتي قاضي شدي؟ مي‌گويي: نمي‌توانم حكم حق بكنم! خوب، غلط كردي رفتي قاضي شدي، رها كن."(10)

   اصولاً ايشان بر اين باور بود كه اگر انسان قادر بر انجام كاري نيست، نبايد آن پست و مسئوليت را اشغال كند. حتي پس از تأسيس جمهوري اسلامي نيز در يك سخنراني با اشاره به مشكلاتي كه در عرصه‌ي قضا وجود داشت، بر استقلال قاضي تأكيد كرده و علاج مشكلات را از آنان خواستار شدند و فرمودند:

    "سروكار شما با چيزهايي است كه همه حيثيت اشخاص در دست شماست بايد البته با كمال احتياط و با كمال قدرت... كسي كه مجرم است بايد به جزاي خودش برسد و توصيه از احدي قبول نبايد بشود. من اين را كراراً گفته‌ام اگر از من توصيه براي كسي آمد، از دفتر من براي كسي توصيه آمد، از كساني كه به من مربوطند توصيه آمد، بزنيد به ديوار! قاضي نبايد تحت تأثير كسي باشد. قاضي آزاد است و بايد در محيط آزاد عمل بكند... قاضي مستقل است و خودش بايد نظر بدهد، لكن خدا را شاهد ببيند. اين قلمي كه در دست مي‌گيرد قلمي است كه ممكن است آبروي يك مسلمي را از بين ببرد و ممكن است احقاق حق بكند..."

    ايشان در ادامه با توصيه به رعايت احتياط در اجراي حدود الهي بخصوص جرائمي كه آشكارا صورت نمي‌گيرد ،افزودند:

   "... نه اينكه حالا چون انقلاب است ما هر كس را دلمان خواست بزنيم، هر كس را دلمان خواست شلاق بزنيم، هر كس را دلمان خواست حبس بكنيم، هر كس را دلمان خواست خداي نخواسته اعدام بكنيم. مسأله اينها نيست، مسأله اعراض مسلمين است، بايد حفظ بشود اين اعراض،... همچو نباشد كه خداي نخواسته هركه هر كاري كرد، يا هركه هرچه شنيد فوراً پاسبان برود دم در خانه‌اش! پاسبان‌ها نبايد بروند خانه‌ي مردم، مگر با دستوري كه از طرف دادستان، از طرف دادگاه صادر مي‌شود. روي موازين شرعيه، رفتن به حرز مردم خلاف شرع است. اهانت كردن به يك آدمي، ولو اين آدم هم خودش يك آدم مخالف مثلاً چه باشد، باز هم حق اهانت نيست. اين حق است كه جزايش را به او بدهند، ديگر اهانت چرا به او بكنند؟ رفتن منزل، به خانواده‌اش تعرض كردن، اينها اموري است كه نبايد بشود... بايد شما آقايان علاج كنيد مسأله را اگر مي‌توانيد علاج كنيد، علاج كنيد والّا الزامي نداريد كه قاضي باشيد. اگر مي‌توانيد روي موازين قضا، روي موازين اسلام عمل بكنيد، بايد بكنيد، چنانچه نمي‌توانيد، واقعاً مي‌بينيد محذور دارد، نمي‌شود، قدرت نداريد برويد جلو بگيريد، خب ممكن است كنار برويد..."(11)

   ايشان در همين سخنراني از اينكه تهمت زدن به اشخاص محترم و مفيد و مؤثر رايج شده، اظهار تأسف كرده، افزودند:

   "... امروز هم همينطور كه ملاحظه مي‌كنيد، روز تهمت است! من نمي‌دانم چه جور شده است كه هركه به هر كس دلش مي‌خواهد هر چي مي‌گويد! نمي‌داند كه تهمت زدن به مؤمن جزايش چه هست پيش خدا؟ نمي‌داند غيبت كردن از مؤمن چي هست؟ نمي‌داند كه هتك حرمت مؤمن هتك حرمت الله است، اينها را نمي‌دانند؟! هركه هر چه دلش مي‌خواهد، حالا به هر كس، نه به يك نفر، نه به دو نفر، به اشخاص متقي تهمت مي‌زنند!"(12)

   "استقلال قضائي" در نگاه قانونگزار

   قانونگزار اساسي نيز كه غالباً عالمان و فقيهان بودند، بر اساس موازين شرعي و تجارب بشري بر استقلال قضائي در جمهوري اسلامي عنايت داشته و در صدد بودند روزنه‌هاي نفوذ قواي ديگر در قوه قضائيه را مسدود نمايند. اينكه استقلال قضائي در ساختار جمهوري اسلامي به‌طور كامل تأمين شده باشد، جاي بحث و تأمل دارد. اينك در اين بخش با گذري بر نظرات قانونگزار تدابير او را در اين زمينه بر مي‌شماريم، سپس به مواردي كه هنوز مانعي در راه استقلال كامل قضائي در جمهوري اسلامي است، مي‌پردازيم.

   در قانون اساسي جمهوري اسلامي يك فصل حاوي 19 اصل به قوه قضائيه اختصاص يافته است. قانونگزار دستورالعمل اميرمؤمنان خطاب به مالك اشتر را يكي از مستندات اصول اين فصل دانسته است. فراز مورد نظر به شرح زير است:

    "ثم اختر للحكم بين الناس افضل رعيتك في نفسك من لا تضيق به الامور و لا تمحكه الخصوم ولا يتمادي في الزّله و لا يحصر من الفئ الي الحق اذا عرفه و لا تشرف نفسه علي طمع و لا يكتفي بادني فهم دون اقصاه و اوتفهم في الشبهات و اخذهم بالحجيج و اقلّهم تبرّماً بمراجعة الخصم و اصبرهم علي تكشف الامور، اصرمهم عند اتضاح الحكم ممن لا يزدهبه اطراء و لا يستميله اغراء"(13)

   براي داوري ميان مردم از رعيت خود آن را برگزين كه نزد تو برترين است. كسي كه كارها بر او دشوار نگردد و دشمني دشمنان او را به لجاجت نكشاند و در خطا پايدار نباشد و چون حق را شناخت در بازگشت بدان ترديد نكند و نفس او به طمع نگردد و تا رسيدن به حق به اندك شناختي بسنده نكند و در شبهات احتياطش از همه بيشتر باشد و بيش از همه محبت را به كار برد و از نت و اكر صاحبان دعوا كمتر به ستوه آيد و در آشكار ساختن امور شكيباتر و چون حكم روشن شود، در داوري قاطع‌تر باشد. كسي كه ستايش فراوان او را به خود بيني سوق ندهد و خوشامدگويي او را تحريك نكند.

    نخستين اصلي كه قانونگزار در اين فصل پيش‌بيني كرده كه نشانگر اهميت مقوله‌ي "استقلال قضائي" است، چنين است:

    "قوه قضائيه، قوه‌اي است مستقل كه پشتيبان حقوق فردي و اجتماعي و مسئول تحقق بخشيدن به عدالت و..."

  در پيش‌نويس قانون اساسي با اشاره به استقلال قوه قضائيه ، رئيس‌جمهور را ضامن استقلال آن شمرده بود. مقايسه‌اي ميان اصل فوق با اصول نخستين فصول مربوط به قوه مقننه و قوه مجريه و فقدان هر مضموني كه متضمن بيان استقلال آن دو قوه باشد، به خوبي اهميت مقوله‌ي "استقلال قوه قضائيه" را نشان مي‌دهد.  قانونگزار  عنايت ويژه‌اي به بيان استقلال اين قوه داشته است.

   يك ايراد

 در مجلس بررسي نهايي قانون اساسي ايرادي به اين مضمون به فراز "استقلال قوه قضائيه" مطرح شد:

    "ظاهر اصل اين است كه قوه قضائيه مستقل از هر كسي است، در حالي كه رئيس ديوان عالي كشور و دادستان كل كشور از سوي رهبري تعيين مي‌شوند. و همه نهادها زير نظر رهبر انجام وظيفه مي‌كنند، بهتر است نوشته شود: مستقل از قواي مجريه و قضائيه"(14)

    پاسخ:

   چند تن از نمايندگان مجلس به اين ايراد پاسخ دادند:

   طبق مباني اسلام قاضي در دادن حكم طبق تشخيص خود عمل مي‌كند و مستقل است. مثل بقيه كارمندان نيست كه اگر والي دستوري داد، فوراً اجرا كند. سمت او رسيدگي به دعواست و بايد با بي طرفي و استقلال حكم كند.(15)

   براي تحقق اين استقلال در دنيا براي قاضي از نظر قوانين شغلي و اداري و مالي زمينه‌هايي فراهم مي‌شود. مثلاً در بعضي از كشورها قاضي حقوق معيني ندارد، دولت به مقدار نياز او مي‌پردازد تا نياز مالي او باعث نشود كه در او اعمال نفوذ شود، يا درباره‌ي جابجا كردن محل اشتغال او به راحتي نتوانند او را منتقل كنند. اگر بداند كه به‌خاطر يك حكم او را به منطقه ديگري منتقل مي‌كنند، ممكن است آن حكم را صادر نكند. در قانون اساسي ضوابطي را تعيين مي‌كنيم تا والي براي حفظ استقلال قاضي‌اش آنها را در نظر داشته باشد. بسياري از اصول قانون اساسي از همين قبيل است. پس منافاتي با منصوب بودن او از سوي رهبر ندارد.(16)

    ملاحظه مي‌شود كه چگونه قانونگزار اساسی دغدغه‌ي استقلال قوه قضائيه را داشته، و از هر نوع تعبيري كه ممكن است اين استقلال را مخدوش كند، پرهيز دارد.

   چنان كه در شوراي بازنگري قانون اساسي نيز كه عهده‌دار "ايجاد تمركز در مديريت قوه قضائيه" بود، هم اين دغدغه كاملاً مشهود است كه به نمونه‌هايي اشاره مي‌شود:

   الف- به منظور ايجاد تمركز مديريت در قوه قضائيه و در عين حال مشخص شدن وظايف وزير دادگستري و نسبت او با دستگاه قضائي پيشنهاهاي مختلفي مطرح شد. از آن جمله:

   "سپردن رياست قوه قضائيه به وزير دادگستري كه مجتهد عادل خواهد بود."(17)

   اين پيشنهاد به خاطر آنكه ناقض استقلال قوه قضائيه است و دستگاه گسترده‌ي قضائي را زير مجموعه‌ي قوه مجريه و تحت نظارت رياست جمهوري قرار خواهد داد ، رد شد.

  ب- يكي از اعضاي شورا بر اين باور بود كه اصول فعلي استقلال قوه قضائيه را كه قانون اساسي بدان تصريح كرده، تأمين نمي‌كند. مثلاً دستگاه قضائي در به تصويب رساندن لوايح قضائي وابسته به مجلس است كه گاهي مدت زيادي طول مي‌كشد. اگر لوايح قضائي در كميسيون‌هاي تخصصي تصويب شود و كافي باشد استقلال قوه در اين زمينه تأمين مي‌شود. چنان كه نيروي انتظامي در اختيار قوه مجريه است در حالي كه ضابط قضائي است. به ناچار دستگاه قضائي اقدام به تأسيس پليس قضائي نمود.(18)

   از پاسخ‌هايي كه به اين مطلب داده شده بر مي‌آيد كه گويا اصل ايرادها پذيرفته شده و براي تأمين استقلال قوه قضائيه از اين جهت بايد تدبيري انديشيد. چون مهمترين پاسخ به اين ايراد اين بود كه وظيفه شوراي بازنگري "ايجاد تمركز در مديريت قوه قضائيه" است و پرداختن به امور ياد شده خارج از چارچوب وظايف اين شوراست. ضمن اينكه نمي‌توان حق مجلس را در تصويب لوايح قضائي ناديده گرفت.

   به رغم آنكه قانونگزار اساسي تا حدودي به اين مسأله توجه داشته كه اصل 158 "تهيه لوايح قضائي متناسب با جمهوري اسلامي" را از اختيارات قوه قضائيه بر شمرده است، ولي نوعي وابستگي به قواي ديگر در اين زمينه وجود دارد. مثلاً اقدام ابتدايي دولت به تهيه لوايح قضائي يا دخل و تصرف در لوايح قضائي تهيه شده از سوي قوه قضائيه در مقطعي موجب شد تا رئيس اين قوه با ارسال نامه‌اي به شوراي نگهبان نظر آن شورا را در اين خصوص جويا شود.

   دبير وقت شورا در پاسخ نظر تفسيري شورا را مبني بر اينكه: "هيأت دولت نمي‌تواند مستقلاً لايحه قضائي تنظيم نموده و آن را به مجلس شوراي اسلامي جهت تصويب نهايي ارسال نمايد. لوايح قضائي كه توسط رئيس قوه قضائيه تهيه و به دولت ارسال مي‌شود به مجلس شوراي اسلامي تقديم مي‌گردد. هرگونه تغيير مربوط به امور قضائي در اين گونه لويح فقط با جلب موافقت رئيس قوه قضائيه مجاز مي‌باشد."(19)

  تشكيل پليس قضائي به عنوان ضابط قوه قضائيه نيز از سال‌هاي نخست پس از پيروزي انقلاب و جايگاه آن مورد مناقشه و اختلاف قواي مجريه و قضائيه بود. رئيس قوه قضائيه در سال 1368 با ارسال نامه‌اي به شوراي نگهبان با اشاره به لايحه‌ي قانوني تشكيل پليس قضائي كه به منظور انجام دادن برخي از وظايف و مسئوليت‌هاي قوه قضائيه تشكيل و سازماندهي شده، نظر شورا را درباره‌ي ارتباط سازماني اين نيرو با قوه قضائيه يا قوه مجريه جويا شد.

   دبير وقت شورا نيز نظر مشورتي اعضاي شورا را مبني بر "عدم مغايرت وابسته نمودن پليس قضائي از لحاظ سازماني و تشكيلاتي به قوه قضائيه را با اصول قانون اساسي" به اطلاع وي رساند.(20)

   ج ـ يكي از اعضاي شورا با اين استدلال كه ايجاد نظم و امنيت وظيفه قوه مجريه است و ابزار آن هم بايد در اختيار اين قوه باشد، پيشنهاد كرد كه سازمان بازرسي كل كشور به قوه مجريه منتقل شود.  

  پاسخ اين ديدگاه اين بود كه اگر قوه مجريه بخواهد مستقيماً با استفاده از نيروهاي خود نظم و امنيت برقرار كند و محاكمه و رسيدگي قضائي نمايد، دخالت در قوه قضائيه بوده و ناقض استقلال اين قوَه است. بلكه نيروهاي حافظ نظم و امنيت بايد به عنوان بازو و ضابط دستگاه قضائي عمل كنند(21)

   د ـ به هنگام بحث از چگونگي پاسخگو بودن رئيس قوه قضائيه و پيشنهاد پاسخگو بودن آن در برابر مجلس يكي از اعضاي شورا تأكيد كرد :"طبيعت كار قضائي با سؤال كردن، توضيح خواستن و امثال آن سازگار نيست بر خلاف امور اجرايي. قضا يك امر تخصصي است و قابل توضيح دادن در يك جمع دويست نفري مجلس نيست. مسئول بودن قوه قضائيه در برابر مجلس معنا ندارد. استقلال اين قوه بايد حفظ شود.(22)

   ملاحظه مي‌شود كه تأمين استقلال قوه قضائيه همواره دغدغه‌ي قانونگزار اساسي بوده و اختيارات و وظايف دستگاه قضائي در اين چهارچوب تعريف و تنظيم شده است. در عين حال به نظر مي‌رسد تجربه‌ي سه دهه از عمر با بركت نظام جمهوري اسلامي اقتضاي بازنگري در اين مقوله را دارد. گرچه در سال 1368 شوراي بازنگري رسماً به بازنگري قانون اساسي پرداخت، اما محدوديت اختيارات آن شورا به "ايجاد تمركز در مديريت قوه قضائيه" و عدم جواز ورود به مقولات ديگر و نيز تجربه‌ي دو دهه‌ي گذشته ايجاب مي‌كند بار ديگر به مسئله بسيار مهم و حياتي استقلال دستگاه قضائي نگاه مجدّدي صورت گيرد.

  پی نوشت ها:

 1 - نهج‌البلاغه، نامه 53.

  2 - صحيفه امام جلد 12، ص 213-214.

  3 - صحيفه امام جلد 18، ص 226.

  4- صحيفه امام جلد 18، ص 227.

  5 - صحيفه امام جلد 19، ص 121.

  6 - صحيفه امام جلد 18، ص340.

  7 - صحيفه امام جلد 18، ص 340.

  8 - صحيفه امام جلد 19، ص 121.

  9 - صحيفه امام جلد 18، ص 227؛ جلد 13، ص 117.

  10 - صحيفه امام جلد 3، ص 309.

  11 - صحيفه امام جلد 10، ص 274 - 275.

  12 - صحيفه امام جلد 10، ص 275.

  13 - نهج‌البلاغه نامه‌ي 53.

  14 - مشروح مذاكرات مجلس بررسي نهايي قانون اساسي، جلد3، ص 1570، آيت الله منتظري.

  15 - مشروح مذاكرات مجلس بررسي نهايي قانون اساسي، جلد3، ص 1572، آيت الله صافي گلپايگاني.

  16 - مشروح مذاكرات مجلس بررسي نهايي قانون اساسي، جلد 3، ص 1573، آيت الله شهيد بهشتي.

  17 - مشروح مذاكرات مجلس بررسي نهايي قانون اساسي، جلد1، ص 254، آيت الله اميني.

  18 - مشروح مذاكرات مجلس بررسي نهايي قانون اساسي، جلد 1، ص 362 - 363، دكتر نجفقلي حبيبي.

  19 - مجموعه نظرات شوراي نگهبان، ص 294 - 295.

  20 - مجموعه نظريات تفسيري و مشورتي شوراي نگهبان، ص 332 - 333.

   21 - مشروح مذاكرات مجلس بررسي نهايي قانون اساسي، ص 372 - 373، حجت الاسلام والمسلمين عميد زنجاني.

   22 - مشروح مذاكرات مجلس بررسي نهايي قانون اساسي، ص 236، حجت الاسلام والمسلمين موسوي خوئيني‌ها.


فرزندان زهرا(س) ، فرزندان رسول خدا(ص)_ 2
مقاله

                                                   بحثي تفسيري و فقهي در انتساب سادات به پيامبر(ص)

                                                                                قسمت دوم

 ديدگاههای مختلف در تفسير آيات و احاديث

ديدگاه نخست

آيات و رواياتی که در آنها فرزندان دختر انسان ـ از آن جمله امام حسن و امام حسين ـ «ابن» و «بنت» خوانده شده‏اند، استعمال مجازی رخ داده و نوه انسان ـ حتی نوه پسری ـ حقيقتا فرزند انسان نيست، چه رسد به نوه دختری.

در زمان نزول اين آيات، نوادگان دختری فرزند انسان شمرده نمی‏شدند که در شعر شاعری عرب نمودار است.

بَنُونا بَنُو ابْناءِنا وَ بَناتِنا

 

بَنُوهُنّ اَبْناء الرِّجالِ الأباعِدِ

فرزندان پسرانِ ما فرزندان ما هستند ولی فرزندان دخترانِ ما، فرزندان مردانِ بيگانه‏اند.

نقد و بررسی

اوّلاً: اين شعر نمی‏تواند در برابر اطلاقات آيات و روايات ارزشی داشته باشد. اگر از قرآن و حديث استفاده شود که در فرهنگ اسلامی، نوادگان دختری مثل نوادگان پسری، فرزندان انسانند، نمی‏توان با استناد به استعمالاتی در زبان عرب از آن صرف‏نظر کرد و همه آنها را استعمالات مجازی شمرد.

دوم: شاعر در صدد نفی انتساب نوادگان دختری به انسان است، نه نفی اطلاق «ابن» و «بنت» بر آنان. شايد تجلی غرور و نخوت عرب جاهلی باشد که دختر را مايه ننگ و عار می‏دانست، از اين‏رو فرزندان او را نيز از خود نفی می‏کرد.

سوم: به نظر محدث بحرانی و برخی ديگر از علما، با توجه به موارد فراوانی که ائمه† در برابر دشمنان و مخالفان اصرار داشتند خود را فرزند رسول خدا بخوانند و با استناد به آيات قرآن بدان فخر و مباهات کنند و در برابر تلاش دشمن اين فضيلت را در شمار فضايل خود ثبت نمايند، نمی‏توان اين استعمالات را مجازی شمرد، چرا که استعمال مجازی نمی‏تواند سبب فخر و مباهات باشد.

اما اين سخن می‏تواند قابل تأمل باشد چون استعمال مجازی «ابن» در نواده دختری صرفا به خاطر ارتباط اعتباری بين اين معنا و معنای حقيقی نيست، بلکه پيوندی حقيقی و تکوينی برقرار است. از استعمال «ابن» در معنای عامی که نوه دختری را هم شامل شود، معلوم می‏گردد که ارتباط تکوينی بين نوه دختری و جدّ برقرار است و همين ارتباط می‏تواند منشأ فخر و مباهات باشد.

آيا تعبير آيه مباهله از علی† به نفس پيغمبر ـ که حتما مجازی است ـ مايه فخر و مباهات حضرت نيست؟ برخورداری علی† از بسياری از ويژگی‏های پيامبر موجب می‏شود که چنين تعبيری در باره ايشان به کار رود.

ديدگاه دوم

استناد ائمه اطهار† به آيات و کلمات پيامبر برای اثبات آنکه فرزندان رسول خدايند، به معنای نفی اين مطلب نيست که «ابن» بر نوه مذکر پسری اطلاق می‏شود، نه بر نوه مذکر دختری؛ حتی منافاتی ندارد که «ابن» فقط بر پسر اطلاق شود نه بر نوه، چون هدف آنان اين بود که بگويند استثنائا تنها نوادگان دختری رسول خدا فرزندان رسول خدا هستند. بنا بر اين ديدگاه، اطلاق لفظ «ابن» بر نوادگان دختریِ رسول خدا حقيقی است و آنان نسل پيامبرند. آنچه که مشهور علما بدان معتقدند نيز به گونه‏ای توجيه می‏شود تا با آيات و روايات هماهنگ باشد.

نقد و بررسی

اوّلاً: هر چند بعضی از احاديث اين احتمال و توجيه را تأييد می‏کند، اما بسياری از آيات و روايات کلی بوده و در مقام بيان يک مسئله استثنايی نيستند. اينکه در همه موارد نسل انسان از طريق فرزندان ذکور تداوم می‏يابد جز در مورد رسول خدا، با بسياری از آيات و روايات سازگاری ندارد. آيات مربوط به ارث و نکاح که احکام يکسانی را در مورد نوادگان پسری و دختری ثابت می‏کند، شاهدی بر اين مطلب است.

دوم: نمی‏توان مفاد سيره مستمر مسلمانان و نظر مشهور علما را مخالف آيات و روايات شمرد. آنان مقيد به شرع بوده و آنچه اظهار داشته‏اند، با استناد به دلايل شرعی بوده، مهم فهم صحيح آيات و احاديث است.

ديدگاه سوم

گرچه استعمال «ابن» در نوه دختری در آيات و روايات، استعمال حقيقی است، اما لازمه‏اش آن نيست هر کسی بر او «ابن» صدق کند، منسوب به انسان بوده و نسل او به شمار روند. نسل انسان تنها از جانب فرزندان ذکور تداوم می‏يابد. در بحث نکاح احکام محرميت منوط به صدق «ابن» و «بنت» است که هم بر فرزندان بی‏واسطه صدق می‏کند و هم بر فرزندان باواسطه؛ از اين‏رو تفاوتی از نظر احکام ندارند. اما در بحث خمس، استحقاق دائرمدار عناوين ديگری همچون «بنی‏هاشم»، «هاشمی»، «آل‏هاشم» و مانند آن است که اسم قبيله‏اند.

برخی از فقيهان در بحث خمس در پاسخ به اين پرسش «آنان که از سوی مادر به هاشم منسوبند، استحقاق خمس را دارند؟» اظهار کرده‏اند: ممکن است پسری که از سوی مادر به هاشم منسوب است، «ابن‏هاشم» بر او صدق کند، اما صدق اين عنوان برای استحقاق خمس کافی نيست و با آن انتساب تحقق پيدا نمی‏کند. انتساب تنها از جانب پدر می‏تواند به هاشم صورت گيرد. شيخ مرتضی انصاری در همين بحث می‏گويد:

إنّ المُسْتَفادَ مِن الأخبار أنّ المَناطَ الانْتِسابُ إلی هاشِم و الظّاهِرُ مِنْه الْوُصُول اِليْهِ بالأب؛

از روايات استفاده می‏شود که معيار در استحقاق خمس انتساب به هاشم است و ظاهر از اين عنوان، رسيدن نَسَب به هاشم از سوی پدر است.

برخی از فقها بر اين باورند که شعر شاعر عرب «بنونا ...» ناظر به انتساب است که نوادگان دختری به مادرشان انتساب ندارند، بلکه به پدرشان منسوبند.

در اين ديدگاه آنچه ملاک استحقاق خمس است، «انتساب به هاشم» است و انتساب از جانب پدر محقق می‏شود و شخص را مصداق عناوينی چون هاشمی، بنی‏هاشم، آل‏هاشم و امثال آن می‏کند. آنکه از جانب مادر به هاشم منسوب است، هر چند حقيقتا فرزند هاشم است و ابن يا بنت بر او صدق می‏کند، اما جزء قبيله بنی‏هاشم نيست و نبايد بين عناوين که هر کدام موضوع حکمی از احکام شرعی است، خلط کرد.

پس آنچه در آيات و روايات به چشم می‏خورد و ديدگاه اسلام در اين موضوع تلقی می‏شود، يکسانیِ نوادگان پسری و دختری است که بر هر دو ابن و بنت صدق کرده و فرزند انسان محسوب می‏گردند، اما آنچه در سيره مسلمانان و آثار مشهور علما ديده می‏شود، ناظر به مسئله انتساب است که فرزندان دختر را منسوب به جدّ مادری نمی‏دانند و نوادگان دختری را نسل انسان نمی‏شمارند.

ديدگاه چهارم

اينکه نوادگان دختری فرزند انسان به شمار می‏روند يا نه؟ اصلاً بحث لغوی و لفظی نيست که اگر در لغت و قرآن و حديث «ابن» و «بنت» بر نوه اطلاق شده باشد، گفته شود: آری، و اگر اطلاق نشده يا مجازا اطلاق شده باشد، گفته شود: نه، بلکه مسئله، حقوقی و اجتماعی است و از شاخه‏های «قرابت و خويشاوندی» است که امت‏ها و اقوام مختلف در تعيين حدود و ضوابط آن اختلاف نظر دارند. بحث اين است که آيا زن از اقربا و خويشان است؟ آيا فرزندان دختر فرزندان انسان هستند؟ آيا قوم و خويش بودن صرفا با ولادت حاصل می‏شود يا با فرزندخواندگی هم تحقق پيدا می‏کند؟

در عرب جاهلی زن تنها قرابت و خويشاوندی طبيعی داشت که اثرش تنها در ازدواج و انفاق و مانند آن ظاهر می‏شد. برای زن هيچ گونه قرابت قانونی که آثارش در ارث و امثال آن پديدار می‏شود، قايل نبود. اما فرزندخوانده را فرزندِ واقعی و قانونی دانسته، آثار حقوقی و قانونی بر آن مترتب می‏کرد.

اما اسلام در روابط اجتماعی و مسائل خويشاوندی دگرگونی به وجود آورد.

اوّلاً: برای زن افزون بر قرابت طبيعی، قرابت قانونی را به رسميت شناخت. زن مانند مرد توانست از خويشان خود ارث ببرد. زن از شوهر، برادر، خواهر و پدر خود ارث می‏برد. در حالی که پيش از آن از ارث محروم بود. حتی قرآن کريم در ارث، سهم زن را اصل قرار داده و بدين وسيله بر سنت جاهلی خط بطلان کشيد.

«لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَيَيْن»[1] سهم زنان اصل قرار گرفته، سهم او هر قدر باشد، مرد دو برابر ارث می‏برد.

چنان که نوادگان پسری را فرزندان شخص شمرد، نوادگان دختری را نيز فرزندان او شمرد. همچنين سنت فرزندخواندگی را که فرزند حقيقی به شمار می‏رفت و آثار ارث و محرميت و امثال آن مترتب می‏شد، باطل اعلام کرد: «و ما جَعَلَ أَدْعياءَکُمْ أَبْناءَکُم»[2].

دوم: اصولاً ملحق کردن پسر به پدر ـ نه به مادر ـ از فروع مسئله نسَب نيست که در نتيجه اگر پسر و دختر را به پدرشان نسبت داده و ملحق کرديم، نسب‏شان از جانب مادر قطع شود، بلکه از فروع مسئله سرپرستی پدر بر خانواده است که مخارج خانواده را تأمين می‏کند، فرزندان را تربيت نموده و مديريت خانه را بر عهده دارد و ... .

کوتاه سخن آنکه همان طور که پدر رابطه نسبی‏اش را به فرزندانش اعم از دختر و پسر منتقل می‏کند، مادر هم رابطه نسبی‏اش را به فرزندانش منتقل می‏کند و آثار آشکار آن در اسلام، ارث بردن دختر و پسر از مادر مثل ارث بردن آنها از پدر و ارث بردن نوادگان دختری و پسری همانند يکديگر است. همچنين محرميت و آثار آن در ازدواج است.

توضيح و تبيين ديدگاه چهارم

تبيين اين نظريه نيازمند ارائه توضيحاتی است تا زوايای آن به خوبی روشن شده و ابهامات احتمالی برطرف گردد. در فقه با مسائلی روبه‏رو هستيم که ممکن است از آثار و ثمرات اين بحث به شمار آيند مثل وصيت، وقف، نکاح و ... اما دقت در دلايل هر يک از مسائل ذيل نشان می‏دهد که هر يک از احکام شرعی در اين مسائل ضابطه و ملاک مشخصی دارد.

وقف و وصيّت

ـ اگر چيزی را بر «اولاد و اولادِ اولادِ شخص» يا «ابناء و ابناءِ ابناءِ شخص» يا بر «ذريّه و نسلِ شخص» وقف يا وصيت کند، آيا نوادگانِ دختری جزو موقوف‏عليهم يا موصی‌لهم هستند؟

نکاح

ـ همان گونه که عروس شخص و نيز عروس پسر شخص بر او مَحرمند و ازدواج با آنان حرام است، عروس دختر شخص هم همين حکم را دارد.

ـ همان گونه که دختر بر پدر محرم است و ازدواج با او حرام می‏باشد، دخترِ دختر هم همين حکم را دارد.

ـ همان گونه که زن پدر بر پسر محرم است و ازدواج با او حرام می‏باشد، بر پسرِ پسر و پسرِ دختر نيز محرم است.

ـ همان گونه که زن شخص می‏تواند زينتش را برای پسر و نوه پسری شوهرش آشکار کند، چون محرم است، بر نوه دختری نيز می‏تواند.

ارث

ـ چنانچه وجود پسر و فرزندان او مانع می‏شوند که پدر بيش از دو سوم و مادر بيش از يک سوم ارث ببرند، آيا وجود نوادگان دختری هم همين طورند؟

ـ وجود پسر و پسرِ پسر باعث می‏شود که زوج يک چهارم و زوجه يک هشتم از اموال ميّت ارث ببرند. آيا وجود پسرِ دختر هم چنين حکمی دارد؟

خمس و زکات

ـ آيا همان طور که فرزندان هاشم که از جانب پدر به او منسوبند، استحقاق خمس داشته و زکات بر آنان حرام است؛ آنان که از ناحيه مادر هم به او منسوبند، همين طورند؟

براساس ديدگاه اخير هر يک از مسائل فوق در ابواب گوناگون فقهی درک و ضابطه مخصوص به خود را دارند. بدين معنا که بسته به بحث لغوی و اطلاق يا عدم اطلاق ابن و بنت بر نوادگان پسری و دختری شخص نيست. چنانکه دائرمدار صحت و عدم صحت انتساب نوادگان دختری به شخص هم نيست، بلکه هر کدام ملاک و ضابطه جداگانه‏ای دارند.

اينکه از نظر اسلام نوادگان دختری مثل نوادگان پسری‏اند، ترديدی وجود ندارد. نوه انسان فرزند اوست، چه دختری و چه پسری و اثر بارز آن در بحث ارث و نکاح آشکار است که پيش‏تر بدان اشاره شد. اما چون مسائل فوق از فروع بحث نِسَب نمی‏باشد، شاهد احکام متفاوتی هستيم. برخی احکام ويژه نوادگان پسری است مثل استحقاق خمس و برخی اعم است مثل احکام نکاح و ارث.

مستحقان خمس، نوادگان پسری هاشم يا اعم از دختری و پسری؟

بيشترين بحث و جدل در کتب فقهی در بحث خمس مطرح شده که مقصود از آنان که منسوب به هاشم‏اند و استحقاق خمس را دارند، چه کسانی هستند؟ آيا صرفا آنهايی که پدرشان به هاشم منسوبند يا آنان که فقط مادرشان به او منسوبند، مستحق دريافت خمس‏اند؟

در ميان فقيهان به «سيدمرتضی» و «شيخ يوسف بحرانی» و «مقدس اردبيلی» نسبت داده شده که با استناد به يک بحث لغوی و اطلاقات قرآن و احاديث، آنان را که از جانب مادر به هاشم منسوبند، مثل کسانی که از جانب پدر به او انتساب دارند، دانسته و مصرف خمس را برای آنان تجويز کرده‏اند. اما طبق تحقيق اين نسبت به سيدمرتضی صحيح نبوده، او تنها در مسئله ارث، آيه شريفه را مختص فرزند بلاواسطه نمی‏داند و معتقد است که ملاک در ارث، پسر يا دختر بودن و ارث است.

مشهور فقيهان با استناد به دلايلی پاسخ منفی داده‏اند که بحثی مختصر در اين زمينه بی‏مناسبت نيست. البته چون بحث تفصيلی و استدلالی از حوصله اين نوشته خارج است، تنها به بيان دلايل نظر مشهور اشاره می‏کنيم.

يکم: با آنکه بسياری از فقيهان نواده دختری را هم فرزند شخص شمرده‏اند و اطلاق «ابن» و «بنت» را بر «ابن البنت» و «بنت البنت» حقيقی دانسته، حتی بعضی آن را اجماعی شمرده‏اند، در عين حال در بحث خمس قايل به عدم استحقاق کسانی شده‏اند که تنها از طريق مادر به هاشم منسوبند. اين مسئله نشان می‏دهد که تلازمی بين اين دو بحث وجود ندارد. ملاک در استحقاق و عدم استحقاق اينان در بحث خمس دائرمدار اطلاق يا عدم اطلاق «ابن» بر «ابن البنت» نيست. اگر در باب وقف و وصيت، مسئله دائرمدار آن است که «ابن» علاوه بر فرزند بی‏واسطه بر نوه هم اطلاق شود و افزون بر نوادگان پسری بر نوادگان دختری نيز اطلاق می‏گردد، در بحث خمس ضابطه ديگری حاکم است.

دوم: در روايات باب خمس ملاک استحقاق خمس صدق عناوينی همچون «هاشمی»، «بنی‏هاشم»، «ذريّه هاشم» و «آل‏هاشم» و امثال آن است. با توجه به آنکه فرزندان رسول خدا گروهی از بنی‏هاشم‏اند و در اين خاندان طوايف ديگری نيز هستند، مناسب است توضيحی در باره بنی‏هاشم داده شود، سپس بحث را پيگيری کنيم.

فرزندان هاشم چه کسانی هستند؟

بنا به روايت ابن‏الکلبی شاگرد و معاصر امام صادق† از شش پسر هاشم جدّ اعلای پيامبر، تنها عبدالمطلب دارای پسر بود و از بقيه پسران هاشم به «لاعقب» تعبير شده، يعنی فرزند ذکوری ندارند. «اسد» يکی از پسران هاشم دختری به نام فاطمه داشت که مادر علی† بود. «نزله» پسر ديگر هاشم است که فرزندی به نام «ارقم» داشت که فرزند ذکوری از او به جا نماند. عبدالمطلب پسران زيادی داشت، اما نسل‏های موجود از پسران او منحصر به ابوطالب، عباس، ابولهب و حارث‏اند. نسل هاشم را تا حدودی در دو نمودار ذيل می‏بينيد.

نمودار شماره 1

هاشمی

مطلّبی[3]

حارثی لهبی عباسی

عقيلی علوی جعفری[4]

حسنی حسينی[5] عمری[6] محمدی[7] عباسی[8]

زيدی حسن مثنّی[9]

عبدالله‏ محض ابراهيم غمر[10] حسن مثلث[11] جعفر[12] داود[13]

نمودار شماره 2

حسينی

امام سجاد†

محمد باقر عبدالله‏ باهر زيد عمر اشرف حسين ‏اصغر علی ‏اصغر

جعفری[14]

اسماعيلی موسوی[15] ديباجی[16] اسحاقی

علی العريضی

رضوی ابراهيم محمد عابدجعفر

تقوی

نقوی برقعی[17]

امام حسن عسکری† جعفری[18]

حضرت مهدی†

اصولاً فرزندان حضرت زهرا(س) و به عبارتی فرزندان رسول خدا… گروهی از بنی‏هاشم‏اند. براساس روايات، خمس تنها از آنِ فرزندان رسول خدا نيست، بلکه همه فرزندان هاشم استحقاق دريافت خمس را دارند، هر چند در بعضی از احاديث «آل‏محمد» يا «اهل بيت» موضوع حکم قرار گرفته است.

تعابير روايات نشان می‏دهد که قبيله بنی‏هاشم استحقاق خمس دارند و تعابير متفاوتی که به کار رفته، نشانی برای اين خاندان و قبيله است. معمولاً در قبيله و خاندان آنکه از جانب پدر منسوب به اين قبيله باشد، جزء قبيله و خاندان محسوب می‏شود. از اين‏رو، نوادگان دختری جزو اين قبيله و خاندان نبوده و به قبيله و خاندان پدرشان تعلق دارند. هر چند به آنان نيز «ابن» اطلاق شود و حقيقتا «بنی‏هاشم» بر آنان صادق باشد، ولی عناوينی مثل «بنی‏هاشم» و «هاشمی» به قبيله برمی‏گردد، مثل قبيله بنی‏تميم.

سوم: سيره مستمر مسلمانان نيز که نسب اشخاص را از جانب پدر حفظ کرده، از جانب مادر تقيّدی به حفظ نسب نداشتند، گواه بر اين معناست. بخصوص که ضبط نسب افراد پيش روی ائمه† انجام می‏گرفت و آنان هيچ تذکری مبنی بر اينکه نسب از جانب مادر هم بايد ضبط شود، نداده‏اند. معلوم می‏شود که اين سيره مورد تأييد آنان هم بوده است.

البته اينکه ملاکش صحت انتساب نوادگان پسری و عدم انتساب نوادگان دختری است (بنا بر نظريه سوم) يا آنکه موقعيت پدر به عنوان مدير خانواده و تأمين‏کننده مخارج زندگی فرزندان و تربيت آنان اقتضا می‏کرده که فرزند را به پدر منتسب کنند اما معنايش نفی نسب و خويشاوندی او از جانب مادر نيست و به تعبير ديگر ملاک خويشاوندی نيست، بلکه ارتباطی خاص معيار استحقاق خمس است (بنا بر نظريه چهارم)، تفاوتی در اين مسئله نمی‏کند که به هر حال آنکه از جانب پدر به هاشم منسوب است، مستحق دريافت خمس می‏باشد.

چهارم: صراحت مرسله حمّاد بن‏عيسی است که علی‏رغم مرسل بودن سند چون راوی حديث از اصحاب اجماع و در کتب اربعه حديثی نقل شده است و فقيهان به آن عمل کرده‏اند، مشکل ارسالش حل می‏شود.

«... فَامّا مَن کانَتْ اُمُّه مِنْ بَنی‏هاشِم و اَبُوهُ مِن سائر قُرَيش فإنَّ الصَّدَقَة تَحِلُّ لَه و لَيْسَ لَه مِن الخُمْسِ شَيْءٌ، إنّ اللهَ تَعالی يَقُولُ: اُدعُوهُم لآبائِهِم؛

اما کسی که مادرش از بنی‏هاشم است و پدرش از ساير قبايل قريش، صدقه بر او حلال است و استحقاق چيزی از خمس را ندارد. خداوند تعالی می‏فرمايد: «آنها (پسرخوانده‏ها) را به نام پدران‏شان بخوانيد.»

اين روايت با صراحت «صدقه» (= زکات) را بر آنان که مادرشان از بنی‏هاشم است، حلال شمرده و از روايات استفاده می‏شود چون صدقه بر بنی‏هاشم تحريم شده، به منظور گراميداشت آنان خمس جايگزين آن قرار گرفته است.

خويشاوندی، ملاک ارث‏بری

در بحث ارث مسلّم است که اسلام در ارث بردن فرقی بين زن و مرد قائل نيست و برخلاف عصر جاهليت، زنان را مانند مردان به عنوان وارث معرفی می‏کند. همان طور که پسر از پدر ارث می‏برد، دختر هم می‏برد. همان طور که در فقدان پسر، نوادگان پسری ارث می‏برند، در فقدان دختر نيز نوادگان دختری ارث می‏برند. همان طور که بود و نبودِ پسر و فرزندان او در ميزان سهم‏بریِ پدر و مادر و زن و شوهر تأثير می‏گذارند، بود و نبود دختر و فرزندان او نيز تأثيرگذارند.

آنچه در ارث ملاک و ضابطه ارث‏بری است، «خويشاوندی» و دور و نزديک بودن آن به ميّت است. تفاوتی نمی‏کند که خويشاوند ميّت زن باشد يا مرد، هر چند مقدار آن به حکمت‏های ديگری است.

در آيه «يُوصيکُم الله‏ُ فی اولادِکُم للذّکَرِ مِثْلُ حظِّ الاُنْثَيَيْنِ» انسان را نسبت به فرزندانش توصيه و سفارش می‏کند. به نظر بعضی از مفسران اينکه تعبير به «اولاد» شده، نه «ابناء» بدين خاطر است که «ولد» به فرزند بلاواسطه انسان گفته می‏شود، ولی «ابن» اعم از فرزند بی‏واسطه و باواسطه است. نکته به کارگيری اين واژه آن است که ولد ـ چه دختر و چه پسر ـ از پدر ارث می‏برند و ميزان ارث آنها مشخص شده که پسر دو برابر دختر ارث می‏برد. اگر پسر در زمان مرگ پدر در قيد حيات نباشد ـ به شرط نبودن فرزندان بلاواسطه ديگر ـ فرزندان او سهم پدرشان را به ارث می‏برند، هر چند دختر باشند ـ و اگر دختر ميت در زمان مرگ پدر در قيد حيات نباشد، به شرط در حيات نبودن فرزندان ديگر ميت، فرزندان او سهم مادرشان را به ارث می‏برند، هر چند پسر باشند.

برخی که به اين نکته توجه نداشته‏اند، بر اين باورند که پسر دو برابر دختر ارث می‏برد، چه پسر و دختر بی‏واسطه چه باواسطه، بنابراين در مفروض مسئله که ميت يک پسر و يک دختر دارد، و هر دو پيش از پدر از دنيا رفته و از پسر يک دختر و از دختر يک پسر به جا مانده، در اينجا نيز پسرِ دختر دو برابر دخترِ پسر ارث می‏برد، در حالی که به قول مشهور اين گونه نيست. دختر پسر سهم پدرش را می‏برد و پسرِ دختر سهم مادرش را؛ از اين‏رو سهم اين دختر در اين فرض دو برابر سهم پسر است.

جمع‏بندی و نتيجه‏گيری

از آيات و احاديث فراوان استفاده می‏شود که نوادگان دختر نيز مانند نوادگان پسریِ فرزندان شخص به شمار می‏روند. از اين‏رو، فرزندان حضرت زهرا(س) فرزندان رسول خدايند.

همان طور که شخص از جانب پدر می‏تواند فرزند پيامبر باشد و به آن حضرت منتسب شود، از جانب مادر نيز می‏تواند فرزند آن حضرت بوده و به ايشان نسبت داده شود و به اين نسبت افتخار کند. گرچه احکامی که در فقه وجود دارد دائرمدار ملاک و ضابطه مشخصی است. ممکن است در باب ارث و مَحرميت که ملاک ارث‏بری و حرمت ازدواج رابطه خويشاوندی است، آنان که از جانب مادر به رسول خدا منسوبند، در اين دو مسئله مانند آنهايی باشند که از جانب پدر به آن حضرت منسوبند، اما در مسئله زکات و خمس، ضابطه ديگری حاکم باشد، چنان که از ظاهر روايات استفاده می‏شود.

آنان که از جانب پدر به هاشم منسوبند استحقاق خمس داشته و زکات بر آنان حرام است، ولی آنان که از جانب مادر به هاشم منسوبند، مستحق خمس نبوده و صدقه نيز بر آنان حرام نمی‏باشد، يا در مسائلی چون وقف و وصيت، ملاک عزم و نيت واقف و موصی باشد، نه صدق لفظی يا لغوی ابن و ولد و بنت و امثال آن.




فرزندان زهرا(س)، فرزندان رسول خدا(ص)- 1
مقاله                                                بحثی تفسيری و فقهی در انتساب سادات به پيامبر
                                                                             (قسمت اول)

                              

         خلاصه:

    هنگامی که ابراهيم فرزند خردسال رسول خدا از دنيا رفت، مشرکان زبان به طعن حضرت گشودند که: نسل تو از بين رفته، با مرگت، راه و رسمَت و نام و نشانت فراموش خواهد شد. بدين وسيله غم و اندوه پيامبر دوچندان شد. فرشته‏ای از جانب خدا فرود آمد و نعمت بزرگ «کوثر» را که خداوند به پيامبر عطا کرده بود، يادآور شد:

     «إِنَّآ أَعْطَيْناکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الأبْتَرُ».

    «ما تو را [چشمه] كوثر داديم * پس براى پروردگارت نماز گزار و قربانى كن * دشمنت‏خود بى‏تبار خواهد بود»

    فاطمه زهرا(س) که ضامن بقای نسل پيامبر بود، در کلام وحی «کوثر» خوانده شد. نعمتی که پيامبر بايد به شکرانه آن نماز بگزارد و شتر قربانی کند. از زخم زبان دشمن هم اندوهگين نشود، چرا که به جای پيامبر، نسل دشمنان او نابود خواهد شد.

    خداوند بقای نسل فرستاده‏اش را با دختری که به او بخشيد، تضمين کرد. شايد در عصر جاهليت که دختران مايه ننگ و عار بودند و برای رهايی از آن با قساوت تمام زنده به گور می‏شدند، اين پديده پيامی به همراه خود داشت که دختر نه تنها موجب ننگ و عار نيست، بلکه نعمتی است که می‏تواند نسل پيغمبر خدا را تداوم بخشد.

  پيامبر از اينکه نسل او با وجود فاطمه باقی مانده، رو به فزونی خواهد گذاشت، خشنود شد و بر اين نعمت الهی پيشانی به درگاه خدا ساييد. خداوند مانند پيامبر، اهل بيت را نيز برگزيد و اجر و مزد رسالت را محبت آنان قرار داد تا بدين وسيله زحمات طاقت‏فرسای پيامبر در هدايت و ارشاد بشر ارج نهاده شود و با گراميداشت خاندان او، نام و ياد و راه و رسمش زنده بماند:

                               «اِنّی تارِکٌ فيکُم الثَّقلَيْنِ، کِتابَ اللهِ‏ وَ عِتْرَتی اَهْلَ بَيْتی».

   فرزندان زهرا، فرزندان پيامبر

چرا فرزندان علی و فاطمه زهرا(س)، فرزندان پيامبر خوانده می‏شوند؟ معمولاً فرزند به پدر منسوب است نه مادر، پس چرا امام حسن و امام حسين و فرزندان امام حسين خود را فرزندان رسول خدا می‏شمارند؟ برای پاسخ به دلايل فراوانی از قرآن و کلام پيامبر استناد شده، همچنين به رواياتی از امامان معصوم که به قرآن تمسک جسته‏اند که به بعضی اشاره می‏شود.

   الف) آيات: 

   1. آيه مباهله: «فَمَنْ حَآجَّکَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَ أَبْنَآءَکُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَکُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ الله‏ِ عَلَی الْکاذِبِينَ؛

  هر گاه پس از دانشی که (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت کنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»

    مفسران معتقدند که پيامبر به هنگام مباهله با مسيحيان نجران، علی، دخترش فاطمه(س) و حسن و حسين را به همراه برد. علی نفس رسول خدا، فاطمه مصداق «نساءنا» و حسنين مصداق «ابناءنا». شاهد سخن، آن است که امام حسن و امام حسين در آيه مباهله فرزندان رسول خدا خوانده شده‏اند، با آنکه نوادگان دختری رسول خدايند. ضمن آنکه در آيه از واژه ابناء (جمع ابن) استفاده شده که در زبان عرب بر فرزندِ بدون واسطه و بر فرزندِ باواسطه ـ نوادگان پسری و نوادگان دختری ـ اطلاق می‏شود. بر خلاف کلمه «ولد» که تنها بر فرزندِ بدون واسطه که بتوان تولد او را به پدر و مادر نسبت داد، اطلاق می‏گردد.

   2. «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسحقَ وَ يَعقوبَ کُلاً هَدَيْنا و نُوحا هَدَينا ِمْن قَبْلُ وَ مِن ذُرِّيَّتِهَ داوُدَ و سُلَيمانَ وَ أَيُّوبَ و ... و زَکَرِيّا و يَحْيی و عيسی و إِلياسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحين؛

 و اسحاق و يعقوب را به او (ابراهيم) بخشيديم و هر دو را هدايت کرديم؛ و نوح را (نيز) پيش از آن هدايت کرديم و از فرزندان او داود و سليمان و ايوب و ... و (همچنين) زکريا و يحيی و عيسی و الياس را؛ همه از صالحان بودند.»

   خداوند در اين آيه حضرت عيسی را از نسل نوح يا ابراهيم خوانده، در حالی که عيسی از جانب مادر به نوح يا ابراهيم منسوب است. معلوم می‏شود که در منطق قرآن می‏توان نوادگان دختری را در شمار نسل انسان دانست. پس امام حسن و امام حسين نيز فرزندان رسول خدا و از نسل اويند. سعيد بن‏جبير که حسنين را فرزندان رسول خدا خوانده بود، از سوی حجاج احضار شد و از او دليل قرآنی بر ادعايش درخواست کرد. سعيد اين آيه را تلاوت کرد و افزود: «چگونه شايسته است که عيسی از نسل ابراهيم باشد، با آنکه پدر نداشت و نواده دختری ابراهيم بود؟ حسن و حسين به طريق اولی منسوب به رسول خدايند. چون فرزندان دختر پيامبرند، در حالی که عيسی فرزند دختر بی‏واسطه ابراهيم نبود و چند نسل با او فاصله داشت.»

   3. «إِنّا أَعْطَيناکَ الْکَوثَر فَصَلِّ لِرَّبِّکَ و انْحَر إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الأَبْتَر».

   در اين سوره ـ بنا بر يک تفسير ـ خداوند از اعطای کوثر و نسل فراوان به پيامبر خبر می‏دهد و دشمنان حضرت را ابتر (بريده نسل) معرفی می‏کند. اگر فرزندان حضرت زهرا فرزندان پيامبر و نسل ايشان نباشند (و آن گونه که دشمنان اهل بيت معترض بودند که شما فرزندان علی و فاطمه هستيد، نه فرزندان پيغمبر) لازمه‏اش تکذيب قرآن است. چون نسل پيامبر منحصر به فرزندان و نوادگان فاطمه زهراست.

     امير مؤمنان علی در پاسخ نامه عمرو عاص به فرستاده او فرمود: «قُلْ لِلشّانِی‏ء بْنِ‌الشّانِی‏ء: لَوْ لَمْ يَکُونا وَلَدَيْهِ لَکانَ أبْتَر کَما زَعَمَ أبُوکَ؛ به دشمن (عمرو) پسر دشمن (عاص) بگو: اگر حسن و حسين فرزندان رسول خدا نباشند، بايد آن حضرت بريده نسل باشد، آن گونه که پدر تو گمان می‏کرد!»

   گفتنی است که عاص از جمله کسانی بود که با مرگ ابراهيم پسر پيغمبر، حضرت را «ابتر» خطاب کرد و سوره کوثر در همين موضوع نازل شد.

     4. افزون بر آيات سه‏گانه فوق، آيات متعددی به چشم می‏خورد که «ابن» يا «بنت» يا «اب» در آن به کار رفته، همگی اعم از پسر و نوه، دختر، نوه، پدر و جد است که نشان می‏دهد در فرهنگ قرآن «ابن» اعم از پسر بی‏واسطه است، چنان که «بنت» اعم از دختر بی‏واسطه و «اب» اعم از پدر و جدّ انسان است؛ به عنوان نمونه:

  ـ از آيه تحريم «حُرِّمَتْ عَلَيْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ وَ بَناتُکُمْ ...» استفاده می‏شود که برای مردان ازدواج با دختران‏شان حرام است. «بنات» در آيه هم شامل دختر انسان است و هم نوه‏های مؤنث.

   ـ از آيه «حُرِّمَتْ عَلَيْکُمْ ... و حَلائِلُ أَبْناءِکُمُ الَّذينَ مِنْ أَصْلابِکُمْ» استفاده می‏شود که ازدواج با همسرِ پسر (عروس) پس از طلاق گرفتن از شوهرش، بر انسان حرام است. «ابناء» در آيه هم بر پسرِ بلاواسطه انسان اطلاق می‏شود و هم بر نوه‏های مذکر که پسرِ باواسطه است. چنان که امام باقر برای اثبات آنکه امام حسن و امام حسين فرزندان رسول خدا و از نسل آن حضرت‏اند، به اين آيه استناد کرد. مفسران توضيح داده‏اند که مقصود از «الذين من اصلابکم» که وصف «ابناء» است، آن است که بر رسم نادرست جاهلی خط بطلان کشيده شود که فرزندخوانده را فرزند دانسته و همه احکام فرزندِ حقيقی را بر فرزندخوانده مترتب می‏کردند. قرآن محرميت فرزندخوانده را که از صلب انسان نيست، با اين قيد نفی می‏کند.

   امام هشتم در پاسخ مأمون عباسی که خواهان ارائه دليلی از قرآن بود که ثابت کند حضرت فرزند رسول خداست، به اين آيه استناد جست که اگر امروز پيامبر در قيد حيات بود، نمی‏توانست با دختر من ازدواج کند چون حرمت نوه دختری و پسری بر پدربزرگ مورد اتفاق است، چنان که نمی‏توانست با همسر من ـ پس از طلاق دادن ـ ازدواج کند.

    نتيجه آنکه،از آيات فوق استفاده می‏شود که

   در فرهنگ قرآن نوادگان دختری و پسری همگی فرزند و نسل انسانند. اين امر اختصاص به عيسی و حسنين ندارد، چنان که برخی تصور کرده‏اند بلکه آيات مربوط به ارث ـ که پس از اين بحث خواهد شد ـ و نکاح شاهد روشنی بر اين معناست که به طور کلی تفاوتی بين نوادگان پسری و دختری نيست. همان طور که نوادگان پسریِ ميت در صورت فقدان پدرشان، سهم پدرشان را به ارث می‏برند، نوادگان دختری نيز در صورت فقدان مادرشان، سهم او را به ارث می‏برند. همچنان که در باب محرمات دخترِ پسر، محرم پدربزرگ است، دخترِ دختر نيز محرم اوست و ازدواج با او حرام است. و پسرِ پسر محرم مادربزرگ و پسرِ دختر نيز محرم اوست. از نظر محرم و نامحرم بودن تفاوتی بين نوادگان پسری و نوادگان دختری نيست. پس در منطق قرآن همان طور که از ناحيه پدر انتساب محقق می‏شود، از سوی مادر نيز محقق می‏شود.

    ب) احاديث

    افزون بر آيات، روايات متنوعی وجود دارد که نشان می‏دهد فرزندان حضرت زهرا، فرزندان رسول خدايند.

* روايات متعددی وجود دارد که پيامبر امام حسين و امام حسن را فرزندان خود می‏خواند.

  گويا می‏دانست پس از رحلتش دشمنان به دنبال فاصله انداختن بين حضرت و خاندانش خواهند بود و برای غصب حق آنان و  منزوی ساختن‏شان، رابطه آنان را با پيامبر انکار خواهند کرد. بسياری از اين روايات در منابع حديثی ثبت شده که به بعضی از آنها اشاره می‏شود.

     1. سلمان نقل می‏کند که از رسول خدا شنيدم:

  «الْحَسَنُ و الْحُسَيْنُ اِبْنایَ مَن أحَبَّهُما أحَبَّنی وَ مَن أحَبَّنی أحَبَّهُ الله‏ وَ مَنْ أحَبَّهُ الله‏ أدْخَلَهُ الجَنّةَ و مَن أبْغَضَهُما اَبْغَضَنی وَ مَن أبْغَضَنی أبْغَضَهُ الله‏ و مَن أبْغَضَهُ الله‏ أدْخَلَهُ النّار؛

   حسن و حسين فرزندان من هستند. کسی که آنها را دوست بدارد، مرا دوست داشته؛ کسی که مرا دوست بدارد، خداوند او را دوست دارد و کسی را که خدا دوست بدارد، وارد بهشت می‏کند اما کسی که آنها را دشمن بدارد، با من دشمنی ورزيده؛ کسی که با من دشمنی ورزد، خداوند با او دشمنی می‏ورزد، و هر کس خدا با او دشمنی کند، او را داخل جهنم خواهد کرد.»

   2. از رسول خدا نقل شده:

   «إنّ اللهَ تَعالی جَعَلَ ذُرّيَةَ کُلِّ نَبیٍّ مِِن صُلْبِه وَ جَعَلَ ذُرّيَتی فی صُلْبِ عَلیِّ بْنِ‌‏اَبی‏طالِب؛

    خداوند تعالی نسل هر پيامبری را از صلب او قرار داد، ولی نسل مرا در صلب علی بن‏ابی‏طالب قرار داد.»

   از آنجا که براساس قرآن، علی نفس رسول خدا بود، خداوند نسل پيامبر را از طريق فاطمه و علی تضمين کرد و بدين وسيله  فرزندان علی و فاطمه را فرزندان رسول خدا دانست.

  * دسته ديگر رواياتی است که رسول خدا به ذريه و نسل خود تصريح کرده، در حالی که می‏دانيم پيامبر تنها از طريق حضرت زهرا دارای نسل بوده است:

   1. پيامبر فرمود:

    «أربَعَةٌ أنَا لَهُم شَفيعُ يَومِ القِيامَة وَ إنْ أتَوْا بِذُنُوبِ أهلِ الاَرضِ: المُکُرِمُ لِذُرّيَتی، وَ القاضی لَهُم حَوائِجَهُم و السّاعی لَهُم فی اُمُورِهِم عِنْدِ ما اضْطَرّوا اِليه و الْمُحِبُّ لَهُم بِقَلْبِه وَ لِسانِه؛

   چهار گروهند که شفيع آنان در روز قيامتم، هر چند بار گران گناه اهل زمين را بر دوش داشته باشند: کسی که نسل مرا گرامی بدارد؛ نيازهای آنان را برآوَرَد؛ هنگام احتياج برای رفع آن تلاش کند؛ با دل و زبان آنان را دوست بدارد.»

   2. از پيامبر نقل شده:

   «إنّ لِکُلِّ نَبیٍّ ذُرّيَةً يَنْسِبْونَ إلی أبيهِم إلا أولادَ فاطِمة فَإنّی أنا أبُوهُم؛

 هر پيامبری نسلی دارد که به پدرشان انتساب دارند جز فرزندان فاطمه که من پدر آنان هستم.»

   از اين روايات استفاده می‏شود معمولاً آنان که از طريق پدر به شخصی منسوب باشند، نسل او شمرده می‏شوند و نوادگان دختری نسل او به شمار نمی‏روند، بلکه نسل پدرِ خويش‏اند، اما خداوند اين ويژگی را به رسول خدا اختصاص داد که نسل او از طريق دخترش تداوم يابد.

   حکمت اين مسئله می‏تواند ارج نهادن به مقام دختر باشد که در عصر جاهليت نه تنها مقام و جايگاهی نداشت، بلکه مايه ننگ و عار بود. از جمله راههايی که قرآن اين سنت جاهلی را محکوم نمايد، اين بود که دختری سرمنشأ نسل پيامبر باشد.

    دومين حکمت، آن که فضيلتی بر فضايل علی بن‏ابی‏طالب که همسر فاطمه است، افزوده شود که نسل پيامبر از طريق او تداوم يابد. مقتضای اين گونه روايات آن است که اين مورد تنها در باره فاطمه صدق کند و پس از ايشان، نسل ديگر افراد از طريق فرزندان ذکور تداوم يابد. فرزندان حسن و حسين، فرزندان رسول خدايند. اما فرزندان زينب و ام‏کلثوم فرزندان رسول خدا نيستند، هر چند خودشان ـ چون فرزندان فاطمه‏اند ـ فرزندان رسول خدا هستند.

   مفاد روايت آن است که نسل پيامبران ديگر به پدران‏شان منسوبند، ولی اولاد فاطمه با آنکه پدرشان علی است، اما فرزندان پيامبر به شمار می‏روند و به ايشان منسوبند. از اين‏رو، در تاريخ فرزندان زينب کبرا، عون و جعفر، «ابناء الرسول» خوانده نشده‏اند. آنان در ميدان کربلا خود را فرزندان جعفر طيار ـ که جد بزرگوارشان بود ـ معرفی کردند، نه فرزندان رسول خدا. عون به هنگام حمله به دشمن اين رجز را می‏خواند:

    «اِن تُنکِرونی فأنَا بْنُ‌‏جعفر يَطيرُ فيها بِجِناحٍ أخْضَرِ شَهيدُ صِدقٍ فی الجِنانِ أطْهَرُ کَفی بِهذا شَرَفاً فِی المَحْشَرِ» 

   چنان که از نسل نوح يا ابراهيم تنها عيسی به دليل آنکه پدر نداشت، و دارای مادری جليل‏القدر بود، از جانب مادر به آن بزرگوار منسوب شد.

   * ائمه در برابر حاکمان اموی به ويژه عباسی (که خود را خويشاوند پيامبر می‏خواندند و به ايشان اعتراض می‏کردند که شما فرزندان علی هستيد، نه رسول خدا) اصرار داشتند که خود را به عنوان فرزند پيامبر معرفی کنند تا معلوم شود سفارش‏های پيامبر از سوی بنی‏اميه و بنی‏عباس مبنی بر پيروی از عترت و گراميداشت آنان، ناديده گرفته شده، حق مسلّم آنان غصب گرديده است:

   1. امام حسين در کربلا به درگاه خداوند شکوه کرد:

    «اللهم إنّا أهلُ بَيْتِ نَبيِّکَ و ذُرّيَتهُ و قَرابتُه فَاقْصمْ مَن ظَلَمَنا و غَصَبَ حَقَّنا إنَّکَ سميعٌ قَريبٌ؛

  خداوندا، ما خاندان پيغمبر توايم و نسل و خويشاوندان او هستيم. کسانی را که به ما ستم کردند، و حق ما را غصب نمودند در هم بکوب، همانا تو شنوای نزديکی.»

   رواياتی که ائمه خود را فرزند پيامبر خوانده‏اند، به قدری زياد است که ترديدی در صحت صدور آنها باقی نمی‏گذارد. چرا که در  فضايی به سر می‏بردند که دشمنان در صدد مخفی نگاه داشتن فضايل خاندان پيامبر بودند.

   2. در جنگ صفين علی با ديدن شجاعت محمد بن‏حنيفه در ميدان نبرد فرمود: «بشارت می‏دهم که تو فرزند خلف من هستی.» عرض کرد: ای امير مؤمنان! حسن و حسين هم فرزندان تواند، فرمود: «آن دو فرزندان رسول خدا هستند.»

  3. روزی امام حسن بر منبر رفت و سخن گفت تا آنکه صدای مؤذن برخاست. وقتی به جمله «اشهد أنّ محمدا رسول الله‏» رسيد، حضرت رو به معاويه کرد و فرمود: «معاويه! محمد پدر من است يا تو؟ اگر بگويی پدر من نيست، فاسقی و اگر بگويی آری، اقرار کرده‏ای که فرزند رسول خدايم!»

   4. زينب کبرا(س) در ماجرای کربلا و مجلس يزيد او را سرزنش کرد که چرا دختران رسول خدا را اسير کردی؟ در کوفه نيز ضمن سخنرانی خود فرمود: «الحمد لله‏ و الصلاة علی ابی‏محمد و آله الطيبين الاخيار».

   5. امام سجاد در سخنرانی خود در جمع مردم فرمود:

    «اَيُّها النّاس اَنَا ابْنُ مَکّة و مِنی، اَنَا ابْنُ مَن اَسْری بِه مِن المَسْجِدِ الحْرَام إلیَ المَسْجِدِ الاَقْصی ...؛

    ای مردم! من فرزند مکه و منی هستم. من فرزند کسی هستم که از مسجدالحرام تا مسجد الاقصی به معراج بُرده شد».

   6. روزی هارون‏الرشيد خليفه عباسی وارد مدينه شد و همراه مردم روانه مرقد پيامبر شد. کنار قبر رسول خدا رفت و عرض کرد: «سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای پسرعمو» و بدين وسيله به ديگران فخر و مباهات نمود. امام موسی بن‏جعفر که شاهد ماجرا بود، مقابل قبر رسول خدا آمد و گفت: سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای پدر».  هارون با شنيدن اين جمله خشمگين شد و غضبش آشکار گرديد.

    7. مردی از انصار به نام «نُفيع» به همراه عبدالعزيز بن‏عمر بن‏عبدالعزيز به در دارالحکومه هارون آمد و در انتظارِ ورود ايستاد. پس از لحظاتی امام موسی بن‏جعفر سوار بر مرکَب از راه رسيد. نگهبان با عزت و احترام و بزرگداشت مقام امام، با حضرت برخورد کرد و بدون معطلی، اجازه ورود به حضرت داد. نفيع به عبدالعزيز گفت: اين شيخ کيست؟ گفت: او را نمی‏شناسی؟ او شيخ آل ابی‏طالب، موسی بن‏جعفر است. نفيع افزود: قومی را ناتوان‏تر از اين قوم نديدم که اين گونه به اين مرد احترام کنند، ولی هنگام خروج، با او برخورد خواهم کرد. عبدالعزيز به او نصيحت کرد که چنين نکن. آنان از خاندانی هستند که احدی متعرض آنان نشده جز اينکه پاسخ دندان‏شکنی دريافت کرده، ننگ و عار آن تا ابد بر پيشانی‏اش باقی مانده است.

  هنگام خروج امام، مرد انصاری جلو رفت و لجام مرکب حضرت را گرفت و گفت: تو کيستی؟ حضرت فرمود: «ای شخص! اگر می‏خواهی نَسَب مرا بدانی، من فرزند محمد حبيب‏الله‏، فرزند اسماعيل ذبيح‏الله‏، فرزند ابراهيم خليل‏الله‏ام. اگر می‏خواهی بدانی از کدام سرزمينم، سرزمينی که خداوند بر مسلمانان و تو ـ اگر مسلمان باشی ـ واجب گردانيده که قصد آن کنند و حج به جا آورند. اگر می‏خواهی فضايلم را بدانی، به خدا سوگند مشرکان قوم من (شيبه، عتبه و عمرو بن‏عبدود) از مسلمانان قوم تو انتظار داشتند همانندشان به نبرد با آنان بشتابد (و افراد قوم تو را هماورد و همانند خود نمی‏دانستند) و گفتند: ای محمد! کسانی همانند ما را از قريش به نبرد با ما بفرست [که پيامبر علی را فرستاد]. اگر می‏خواهی آواز و شهرتم را بدانی، ما کسانی هستيم که خداوند تعالی در نماز امر کرد که بر ما درود بفرستند، آنجا که فرمود:

  «اللهم صل علی محمد و آل محمد»، ما خاندان محمديم. سپس فرمود: مرکب را رها کن. نفيع مرکب را رها کرد، در حالی که دستش می‏لرزيد و با خجلت و سرافکندگی کنار رفت. عبدالعزيز بدو گفت: آيا من به تو نگفتم؟

  فرزندان زهرا(س) نوادگان پسری يا اعم از پسری و دختری؟

  حال که روشن شد از ديدگاه قرآن و روايات، نوادگان حضرت زهرا(س) فرزندان پيامبرند، آيا کسانی که از جانب پدر، فرزندان حضرت زهرايند، فرزندان رسول خدا شمرده می‏شوند يا آنان که از جانب مادر به حضرت منتسب‏اند، نيز از فرزندان رسول خدا و نسل ايشان به شمار می‏روند؟

    بعضی از آيات و روايات تفاوتی بين اين دو گروه قايل نيستند و به صورت مطلق نوادگان حضرت زهرا را فرزندان رسول خدا می‏دانند، چه آنان که از جانب پدر منسوب به حضرت زهرا هستند و چه آنان که فقط از جانب مادر منسوب به آن حضرتند، هر چند آنان که از جانب مادر، نسل حضرت زهرا به شمار می‏روند، از جانب پدر نسل پدران خويش به شمار می‏روند. ولی چرا سيره جاری بين مسلمانان و نيز مشهور بين علما و دانشمندان اسلامی آن است که فقط آنان که از جانب پدر به حضرت زهرا منسوبند، فرزندان رسول خدا شمرده می‏شوند؟

   تنها دو تن از علما ـ سيدمرتضی علم‏الهدی و شيخ يوسف بحرانی ـ کسانی را هم که فقط از سوی مادر منسوب به دختر رسول خدا هستند، فرزندان پيغمبر می‏دانند. به اين پرسش پاسخ‏های متعددی داده شده، عالمان و دانشمندان اسلامی به تجزيه و تحليل آيات و روايات پرداخته‏اند تا گِره از اين مشکل گشوده شود. به ويژه که اين بحث در مسائل مختلف فقهی دارای آثار و ثمراتی است. مبانی مختلف در اين بحث، آثار متفاوتی از خود به جا نهاده است.

   اينک ديدگاههای مختلف در اين زمينه و نقد و بررسی آنها:                                                                                                                                                                                                                                             ( ادامه دارد )


مجموع خبرها 173 (35 صفحه | درهر صفحه 5)
[ 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | 32 | 33 | 34 | 35 ]
مطالب قبلی
Saturday, January 21
· هاشمی وارسته از تملق گویی و تملق شنوی
· هاشمی وارسته از ریا و تزویر
Thursday, December 29
· از «تدوین» تا «بازنگری»قانون اساسی جمهوری ا
Friday, December 23
· حسن راستگویی و قبح دروغگویی
Friday, December 09
· «نجف، بیروت، دهلی»
Thursday, December 01
· صلح و جنگ در منطق شیعه
Friday, November 04
· مبانی فقهی انقلاب اسلامی از نگاه امام خمینی
Thursday, September 29
· نقش مردم در جمهوری اسلامی
Thursday, September 01
· قیام حسینی و آزادی مردم از استبداد و بردگی
Tuesday, August 09
· نائینی و نفی استبداد در اسلام

مطالب قدیمی تر

تالیفات

 

دریافت فایل(pdf)

دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

   

دریافت فایل(pdf)  

   

 دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf) 

 

 دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

Image result for ‫حقوق شهروندی در اندیشه اسلامی‬‎

Image result for ‫مبانی فقهی امر به معروف و نهی از منکر منتشر شده‬‎

Image result for ‫فرمانبرداری و نافرمانی مدنی منتشر شد‬‎